تبليغاتX
دالاهو
تا خوشه ی پروین راهی نیست...

 

نکند جور پیشه سلطانی

که نیاید ز گرگ چوپانی

پادشاهی که طرح ظلم افکند

پای دیوار ملک خویش بکند

« سعدی »

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم تیر 1388ساعت 8:50  توسط امیر مصطفی ( ژیوار )  | 

lhif 

جلو ماهی فروشی یه لحظه ایستادم و

جست و خیز ماهی های قرمز رو توی تُنگ های کوچیک و تنگ

نگاه کردم و تو دلم به این فکر کردم که ماهی ها مثل آدمها نمی تونند برند

روی یه تپه بلند و دستهاشون رو باز کنند و چشمهاشون رو ببندند و

نجوای در گوشی باد را که عاشقانه تو گوشهامون می پیچه رو بشنوند...

راستی اگر نوروز نبود خلقت ماهی قرمز یه چیزی کم نداشت !!!؟

در حالی که از بساط ماهی فروش دور می شدم تو دلم فریاد زدم :

زنده باد ماهی های قرمز!

خدایا متشکریم...

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم اسفند 1387ساعت 17:7  توسط امیر مصطفی ( ژیوار )  | 

 

دیگه داشتم می رسیدم

چند متری به سر کوچه محل کارم مانده بود...

یه گوشه کز کرده بود ، عقب تر جای خالیش رو حس کردم.

آره خودش بود!

جلو رفتم و یه دویست تومانی از جیبم بیرون کشیدم و گفتم : سلام پیرمرد

گفت: بسم الله الرحمن الرحیم 

و دستاش رو بالا گرفت و دو تا فال از دسته فالهاش با انگشت هل داد جلو!!

گوشه یکی از اونها رو گرفتم و کشیدم ، دیدم نه ! دوتاش رو باید بردارم.

حیرت کرده بودم . با خودم گفتم این بابا امروز یه جوریه ! شاید یه مشکلی داره !

خلاصه دو تاش رو گرفتم ، یکی آبی ، یکی سبز.

دویست تومانی رو گذاشتم کف دستش و دور شدم.

پاکت آبی رو باز کردم : خدایا به امید تو ... خواندمش :

بر سر تربت ما چون گذری همت خواه        که زیارت گه رندان جهان خواهد بود

زیاد دور نشده بودم دست تو جیبم کردم یه هزار تومانی

تو دستم مچاله کردم و مردد به سمت پیرمرد برگشتم.

جلوش نشستم و ... یه خورده با هم حرف زدیم ...

همان لبخند سبز همیشگی جوابم بود !

هزار تومانی رو گذاشتم تو جیبش ... مچ دستم رو گرفت ... زورش نرسید !

نگاهش کردم ، سری تکان داد و باز هم یه لبخند سبز صورتش رو سبز کرد...

راستی من یه پاکت باز نشده سبز هم دارم

شاید هم فردا بازش کردم...!     

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387ساعت 14:59  توسط امیر مصطفی ( ژیوار )  | 

 

تمام شب را

در جستجوی تو

در کوچه بودم

سحرگاه تنها

یک مشت ستاره بردم

به چشم روشنی

آیینه ها

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم بهمن 1387ساعت 22:18  توسط امیر مصطفی ( ژیوار )  | 

 

کاشکی می شد بهت بگم چه قدر صدات رو دوست دارم .

چه قدر مثل بچه گی هام لالایی ها تو دوست دارم .

سا ده گی هاتو دوست دارم .

خسته گی هاتو دوست دارم .

چادر نماز و زیر لب خدا خدا تو دوست دارم .

 رو تاقچه دلت آئینه و شمع دون دوست دارم .

تو دشت ابری چشات یه قطره بارون می شدم.

کاشکی می شد تو دشت گل برات لالایی بخونم .

یه آسمون نرگس و یاس را توی دستهات بنشونم .

بخواب که می خوام توی چشات ستاره ها رو بشمارم .

پیش من بمون که تا ابد دنیا رو با تو دوست دارم .

دنیا اگه خوب اگه بد با تو برام دیدنیه

باغ گل های اطلسی باتو برام چیدنیه...

شعر رو "نمیدونم از کیه !!"

                                             
+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم آبان 1387ساعت 21:15  توسط امیر مصطفی ( ژیوار )  | 

 

باران من

اولین سحرگاه حضورت

به سراغ دلت می آیم

و تو خوابی!

در میان خورشید

تو چه زیبایی و درخشان!

چقدر دلم تنگ شده بود

هوای بهاری با تمام وجود تنفست می کنم

سینه ام لبریزاز بوی گل یاس .

شاید هم بیدار

می پرسی : تو...؟

تپش قلبت را می شنوم ، تند می شود

می پرسم : کجا بودی؟ بی آنکه سوالت را جوابی داده باشم .

تو هم جوابی نمی دهی!

باز هم می گویی : از دلت بگو

دیگر چیزی نه می بینم و نه می شنوم!

گوشه چشمم کز کز می کند ...

دریچه قلبم گشوده می شود

و همچو رود جاری می شوم

می دانم همیشه

آخر هر گفتگومان

« باران » ترانه می خواتند...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم مهر 1387ساعت 17:23  توسط امیر مصطفی ( ژیوار )  | 

 

امشب سر مهربان نخلی خم شد
در کیسه نان بجای خرما غم شد
در کنج خرابه ها زنی شیون کرد
همبازی کودکان کوفه کم شد


 

+ نوشته شده در  شنبه سی ام شهریور 1387ساعت 9:2  توسط امیر مصطفی ( ژیوار ) 

پیرمرد شیک پوشی با یه چتر دسته بلند و با کلاه لبه داری کنار خیابان منتظر تاکسی بود.

چند متری مانده بود تا به او برسم.چترش رو با تردید بالا برد.

جلوش ایستادم . شیشه رو دادم پایین و هنوز چیزی نگفته بودم که با یه لبخند ملیح گفت:

جوون !!ما رو تا یه جایی میرسونی؟

گفتم: در خدمتیم پدر بفرمایید!

اول دسته چترش رو داد تو ماشین و بعد با یه آخیش کش دار رو صندلی نشست!

بوی یه ادکلن خاص شامه رو نوازش میداد.

میدونستم این کارش مقدمه یه گفتگوی درست و حسابیه!صدای رادیو رو کم کردم!

گفت:به من گفتی پدر ! ! خودت پدر شدی؟

گفتم:پدر !! نه ، ولی بابا شدم!!

خندید و گفت:بابا شدی! بی، پدر!!

خندش ادامه داشت: ولی دوتاش سخته ! من بودم!

رسیدیم به چراغ قرمز و قبل از خط عابر پیاده توقف کردم.

چند ثانیه ای گذشت و یه تاکسی زرد رنگ رفت جلوتر از ما روی خط ایستاد.

پیرمرد طاقت نیاورد و گفت: جوون یه زره برو جلوتر من یه چیزی میخوام بهش بگم!

رفتم جلوتر . شیشه رو داد پایین و رو کرد به راننده تاکسیه و گفت:

شاخ شامپانزده کشیدی!!! گوش فیل داری !!! یا شیر موش دوشیدی!!!

بنده ی خدا با لب لوچه آویزون همین طور چپکی  برّو برّ  نگا همون میکرد.

چراغ سبز  شد و حرکت کردیم.

راننده تاکسیه  سرش رو از شیشه آورد بیرون و با صدای بلند گفت : نه حاجی!

میدونی چیه !!؟ ... غول شکوندم!

من و پیرمرد با هم گفتیم : بی تربیت!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387ساعت 23:10  توسط امیر مصطفی ( ژیوار )  | 

...
 خواست دکمه سند را بزند
 دستش عرق کرده بود و چشمش سياهي مي رفت

 
يهو کامپيوتر خاموش شد
 خشکش زد
 - اااااا

 
صدايي از پشت سرش گفت :
 - اون سيستم ويروسيه , نگران نباش , الان دوباره مياد بالا
 اسکناس هاي مچاله , توي عرق کف دستش خيس شد
 ديگه وقتي براي دوباره نوشتن نبود
 يه قطره اشک از گوشه چشمش غلطيد
روي گونه اش
 بلند شد
 پول رو داد و از کافي نت زد بيرون
 توي راه خودشو دلداري مي داد
 - دوهفته ديگه باز ميام ...
 - باز ميام ...
+ نوشته شده در  شنبه نهم شهریور 1387ساعت 23:28  توسط امیر مصطفی ( ژیوار )  | 

 سلام

پست قبلی رو از هیجان این گذاشتم که خوشحال بودم بعد از مدت ها وبلاگم از اسارت هکرها در اومده بود راستش بازار گرمی نمی کنم ولی بدونید اگر زحمات یکی از دوستانم نبود باید حسرتش رو میخوردم آخه میدونید پسورد و ایمیلم دیگه از دست رفته بود. قول میدم به زودی به همه شما سر بزنم . دوستتون دارم.ژیوار

+ نوشته شده در  شنبه دوم شهریور 1387ساعت 0:6  توسط امیر مصطفی ( ژیوار )  |