تبليغاتX
دالاهو
تا خوشه ی پروین راهی نیست...

 

قطار در مسیر کوهستانی حرکت می کرد .

پسرک آرام آرام پوست موز را کند و موز را گاز زد ...

قطار وارد تونل شد و همه جا تاریک شد .

موز را از دهانش دور کرد ...

قطار از تونل خارج شد .

این اتفاق چند بار تکرار شد .

پسرک تا چند وقت فکر می کرد هر وقت به یک موز گاز بزند :

« شب می شود.»

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم تیر 1387ساعت 23:34  توسط امیر مصطفی ( ژیوار )  | 

 

کلاغ قصه گرد سفر از خود تکاند.

هنوز آرام نگرفته بود که : کودک به خواب رفت.

مادر گفت:" قصه ما به سر رسید کلاغه به خونش نرسید."

و کلاغ بر آوارگی خود گریست و پر کشید...

                                                                از : مجتبی گیوه چی

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم خرداد 1387ساعت 23:24  توسط امیر مصطفی ( ژیوار )  | 

 

پشت خط قرمز... نه ببخشید جلوی خط قرمز لبه سکو

همون خطی که حریم ایمنی ماست وایستاده بودم. درب قطار درست جلوی من ایستاد

خوب ما اینیم دیگه!

درب باز نشده بود. از اون پشت همه جوره تیکه های مختلف به گوش می رسید

یکی گفت: یک... دو... سه...هول بده !

جلویی ها میگفتند: نه آقا کجا هول بدی؟

یکی دیگه گفت : جا برای همه هست ... این همه صندلی!

نذاشتن بی جواب بمونه!

یه خانمه گفت: هول ندید ! مگه خودتون خواهر مادر ندارین؟

یه ابله جوابشو داد: چرا خانوم ما که خودمون چند تا خواهر مادر داریم!

خلاصه اینکه گوش خیر و شرم کار می کرد

که ناگهان مانند ساچمه تفنگ بادی توی قطار پرتاب شدم

یه پیره مرده انگار چرخ اسیاب بود اون بین می چرخید و فحش و ناسزا می گفت.

نشستم ! چند تا قطار کوچیک دیگه اومد و این ارابه خنده پر شد...

یه اقا پسری روبروی من نشسته بود مودب و بااصل و نسب نشون می داد...

کتاب دین و زندگی(۱) تو دستاش مچاله بود

یه خانوم چهل و چند ساله که نفس نفس میزد بالا سرمون ایستاده بود

یکی خودش رو زد به خواب خیلی ها هم به بی خیالی

چند دقیقه ای گذشت تو فکر این بودم که جای خودم رو به اون بدم .

خیلی هم خسته بودم ...پهلوان کوچک قصه ما از جاش بلند شد و

با یه صدای دو رگه گفت : خانوم شما بشین!

خیلی ها یه نفس راحت کشیدن !!!

پسره بالا سر من ایستاده بود . یه حسی داشت ! عجیب بود!

چند لحظه بعد به آرامی صداش کردم و سرم را نزدیک گوشش بردم و

گفتم: نگران نباش بهترین کار را تو کردی!

آرام گرفت ... 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت 22:43  توسط امیر مصطفی ( ژیوار )  | 

 

چند وقتیه دیگه نمی بینمش! انگار اونجا یه چیزی کم داره...

شاید شما هم دیده باشیدش

جلوتر از چهار راه بعد از اون عتیقه فروشیه... رو یه زانوش می نشست رو زمین

نی می زد... فقط هم آهنگ شیرین شیرین ..روبلد بود

هر کی برای اولین بار او را می دید تو دلش می گفت بابا این یارو چقدر کارش درسته!

چشماش رو بسته و رفته توحس...

اما حقیقت این که بنده خدا نابینا بود.

صدای جرینگ جرینگ سکه رو که می شنید همان طور که ساز می زد

با دست دیگش دنبال سکه ها رو زمین می گشت.

این صحنه رو من تاثیر گذاشت... یاد اونهایی افتادم که یه جورایی درونی نیستن!

موقع ساز زدن یا یه کار هنری چشماشون بازه...

می دونید که چی میگم!  بهتون بر نخوره!  تازه گی ها خیلی ها اینطوری شدن

شاید خود من هم...

یا اگه بستست! گوشاشون رو تیز کردن که صدای جرینگ جرینگ سکه هارو به موقع بشنوند.

امیدوارم اون بنده خدا که نی میزد من رو ببخشه...

    خاک نشینان عشق بی مدد جبرئیل          هر نفسی می کنند سیر سماوات را

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت 23:22  توسط امیر مصطفی ( ژیوار )  | 

  

يا علي گفتم...

و درب حياط رو باز كردم و سرا بالايي كوچه رو به سختي ( به دليل بخور و بخواب تعطيلات يه چند مثقال گوشت اضافه وزن درد سر ساز شده) شروع به پيمودن كردم.

اين ديگه چيه ته جيب كتم؟!!

إإإإ ! يه نخود سوخته آجيل يكي ازعيد ديدني ها ! (فكر بد نكنين من عادت ندارم آجيل عيد ديدني رو يواشكي بريزم ته جيبم!)

خلاصه با شوق خاصي اون رو كف دستم ورنداز كردم و انداختمش بالا

هنوز زير دندونم گيرش ننداخته بودم كه:

خودم رو يك بار ديگه به بهار زيباي"خاكه چه رمو" ( به زبان محلي يعني خاك سفيد. سرزميني فرو افتاده از جلگه هاي بهشت در شمال شهر دالاهو)

پيوند زدم اون همه زيبايي ، لاله هاي تازه از خاك برآمده ودرختان بلوط اصيل سرسبز وبادهاي موافق عطراگين و بوته هاي صبور زيبا گلها و سبزه هاي كوهي كه خاك نرم و پاكيزه را به سمت آسمان آبي هول ميدادند...(این همه واو رو مجبور بودم استفاده کنم آخه جای ویرگول رو یادم رفته کجاست)

 ديگه از چي تعريف كنم ؟! از اون جاده زيبا كه هربار در مسيرسبزش قرار مي گيرم  حس ميكنم به ديدار بلند مرتبه اي ميرم !!

حيف و صد حيف كه ماندن در كنار اون همه زيبايي ونيامدن

" دل شير ميخواد كه من با صبحانه ميل نكرده بودم" احمد عزيزي"

خلاصه ! روزمرگي از امروز شروع شد!

بنده پساپس عيد نوروز و فرارسيدن بهار طبيعت رو به همه دوستان تبريك ميگم!

با عرض شرمندگی از تاخیر بوجود آمده.

 

       

                                 هدیه ای برای شما از جاده ی بهشت عکاسی شده در تاریخ ۵/۱/۸۷

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم فروردین 1387ساعت 22:38  توسط امیر مصطفی ( ژیوار )  | 

 

 

دو تا سر باز وسط مینی بوس نشسته بودند. کرکر خنده امانشون نمی داد.

بارون تند قشنگی بیرون داشت می بارید . من این جلو باز هم سرپایی سوار

شده بودم تا به خودم اومدم مرغ دلم پرواز کرد به زمان سربازی خودم ...

یه شب تو پادگان مرکز پیاده شیراز نگهبان بودم . ساعت نه شب خودم را به

پاسدارخونه که مسئولیت نگهبانی و حراست پادگان را به عهده داشت معرفی کردم.

از شانس من گروهبان نگهبان از اون آدم های بی خیال و ... بود .

یکی از رفیقا گفت : مصطفی امشب کلکت کندس! من زیاد جدی نگرفتم .

پاس یک قلعه ، محل نگهبانی من بود . یه جای تاریک ومرطوب ،

پر از جیرجیرک و مار و عقرب و پشه و خیلی سرد ، پشت پادگان.

نوبت من تمام شد . منتظر نگهبان بعدی بودم ... نیامد .

از اونجایی که آموزش دیده بودیم که حق ترک پست را نداریم تا آخر نگهبانی

بعدی هم موندم اما به اینجا ختم نشد! سومین نفرهم که از ساعت سه تا پنج صبح باید نگهبانی می داد ... نیامد .

ساعت یک ربع به پنج که واقعا " از خستگی نا نداشتم ، راه افتادم کشان کشان

خودم را به به نزدیک گروهان خودمان رساندم که  ناگهان جیپ پاسدارخونه

کنارم ترمز کرد و یه درجه دار با بی احترامی من را سوار ماشین کرد و

به پاسدار خونه برد ... ! پس از نیم ساعت باز جویی ولم کردن !

بچه ها به صف شده بودند و برای صبگاه آماده می شدند ... فرمانده صحبت می کرد .

جلو رفتم ... سرم داد کشید : کدوم گوری بودی!

گوشهام نمی شنید رفتم جلوی صف روبروی سرباز « ایزدی » وایسادم و

آخرین رمق هام رو جمع کردم و چنان سیلی بهش زدم که صداش تو محوطه پیچید...!

مینی بوس وایساد ...  به خودم اومدم ... اون دو تا سرباز پیاده شدند.

در حالی که از ته دل نفس عمیقی کشیدم ...

دیدم ، روی شیشه مه گرفته مینی بوس اون دوتا نوشته بودند...

رفاقت تعطیل...!!!

این هم عکس سه سالگی منه...!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم اسفند 1386ساعت 11:52  توسط امیر مصطفی ( ژیوار )  | 

 

از تو یه خیابون خلوت رد میشدم چشمم به نوشته روی دیوار  افتاد حیفم اومد از با ادبی این خانم مال باخته  براتون ننویسم! میپرسین از کجا معلومه خط یه خانومه ؟ تازه حتم دارم چپ دست هم بوده ! دیگه ما اینیم!!از خطشمعلومهدیگه!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386ساعت 19:59  توسط امیر مصطفی ( ژیوار )  | 

 

نه تو ميمانی،نه اندوه
به حباب نگران لب يك رود قسم
و به كوتاهي آن لحظه شادي
كه گذشت
غصه هم خواهد رفت
آنچنان كه فقط خاطره اي
خواهد ماند

لحظه ها عريانند
به تن لحظه خود جامه اندوه
مپوشان هرگز

تو به آيينه ،نه
آيينه به تو خيره شده است
تو اگر خنده كني
او به تو خواهد خنديد

و اگر بغض كني
آه از آينه دنيا

كه چه خواهد كرد

گنجه ديروزت
پر شد از حسرت واندوه
و چه حيف
بسته هاي فردا
همه اي كاش اي كاش

ظرف اين لحظه وليكن
خاليست

ساحت سينه پذيراي چه كس
خواهد بود

غم كه از راه رسيد
در بر او باز مكن.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386ساعت 14:6  توسط امیر مصطفی ( ژیوار )  | 

اووو ... وه !!!

جلوی روزنامه فروشیه چه خبر بود!

رفتم جلو ، پشت جمعیت از لابلای آدم ها چشمامو فرستادم جلوو با دقت زیاد تیتر روزنامه ها رو مرور کردم... دور شدم.

مطلبی با عنوان  " تیترها و منوهای کشویی" ذهنم رو قلقلک می داد!

راستش دیگه هیچکسی دوست نداره به یه نویسنده یا یه خبرنگار یا یه وبلاگنویس افتخار بده تا مطلب چند صفحه ای اون رو تا آخر بخونه و آخرش هم به یه نتیجه ی درست و حسابی نرسه یا شاید هم برسه!

امروز روزگار منوهای کشویی و و تیترهای داغ داغه! همه چیز فرق کرده یه زمانی برای حرف زدن یا پیغام دادن به کسی باید خیلی زحمت می کشیدی! حالا بشه و برسه ، یا نشه و نرسه !

همین عاشقی!

پیش از این چقدر سخت بود . برو، بیا ، بپا ، بنویس ، هدیه بگیر ، هدیه بده ، گریه کن ،...

امروز روی قلب طرف کلیک راست می کنی و از منو کشویی باز شده گزینه ی pasteرو انتخاب کرده تا دلت تو دلش copy بشه.!!! چقدر ساده ست!

هر چند از ما گذشته ولی روی قلب همه شما کلیک راست می کنم و ( ژیوار ) رو تو قلبتون کپی می کنم !!! اگر اجازه بدید.

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم بهمن 1386ساعت 11:19  توسط امیر مصطفی ( ژیوار )  | 

 

زمستان

قیچی عقربکهای ساعت

بر لب حوض فسرده شهر

قناری بازار را دانه دانه پر می ریزاند

ارمغان سلامت سفید برف ها

قصیده ای ارغوانی بیش نیست ...!

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم بهمن 1386ساعت 20:45  توسط امیر مصطفی ( ژیوار )