تبليغاتX
دالاهو
تا خوشه ی پروین راهی نیست...

« سیندرلا » عصبانی و با شتاب از پله های قصر بالا می رفت!

با دست گوشه لباس بلندش را گرفته بود ولی باز زیر پاش گیر می کرد

حسابی هم از دود و دم هوای آلوده ، که نشسته بود روی پله ها ، پیراهنش سیاه شده بود.

از نفس افتاده بود.

جلوی درب عمارت رسید لنگر بزرگ دروازه را با دو دست گرفت و چند بار به در کوبید.

شاهزاده جوان از آیفون تصویری به بیرون نگاه کرد و گفت : کیه !!

سیندرلا رفت جلوی آیفون و همینطور به او نگاه کرد ...

شاهزاده گفت : ای بابا !! باز که تویی « سیندی»

سیندرلا گفت : دیدی چه درد سر بزرگی برام درست کردی !!

هر روزی یه آدم بیکار با یه لنگه کفش پا میشه میاد دم خونه و ازم میخواد کفش رو پرو کنم ...

شاهزاده گفت : ای خانوم !! مردم چرا اینقدر جنبه قصه خونی ندارن ...

سیندرلا گفت : یه خواهشی ازت دارم به جارچی ها بگو تو شهر جار بزنن، بابا اون قصه ی

مال صدها سال پیشه ...اون من نیستم ...

تازه من صندل پام میکنم ...

 شاهزاده گفت : باشه سیندی ...شب به خیر

 

                           یه تصویر زیبا از شهر کرند         برگرفته از سایت:www.kerend.net

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم آذر 1385ساعت 22:43  توسط امیر مصطفی ( ژیوار )  | 

ساکت و تنها، چون کتابی در مسیر باد
می خورد هر دم ورق اما...
هیچ کس اورا نمی خواند
برگ ها را می دهد بر باد ، می رود از یاد
هیچ چیز از او نمی ماند...
بادبان کشتی او در مسیر باد ، مقصدش هر جا که بادا باد !
بادبان را تا خدا باد است
لیک اورا هم خدا،
هم ناخدا باد است...

     

      یه تصویر زیبا از شهر کرند                  برگرفته از سایت:www.kerend.net

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم آذر 1385ساعت 21:23  توسط امیر مصطفی ( ژیوار )  | 

پشت چراغ قرمز، پایین چهارراه جمهوری، تو اتوبوس سر پا ایستاده بودم.

امروز خواب موندم !

تو فکربودم الان تو محل کارم چه وضعیتی پیش اومده!

به خودم که آومدم ... دیدم مردم دارن بیرون رو نگاه می کنن

یه بنده ی خدایی همینجوری قطار، فحش و ناسزا میگفت...

رگهای گردنش سفت شده و قلمبه زده بود بیرون.

سیخ سر جاش میخکوب شده بود و روی پنجه ی پاش بلند می شد!

یه پیره مَرده دستی به پیشونی کشید و

 گفت : خدا آخروعاقبت همه را به خیر کنه...!

یه متوری تو ترافیک با پوزخند زشتی که لب داشت با یه راننده تاکسی حرف می زد .

حتما" راننده پرسیده آقا چی شده ؟

متوری هم گفته بابا یارو دیوونه س... قاطی داره ...!

در حالی که چیزی شبیه یه بغض داشت گلویم را می فشرد با خودم فکر کردم ،

کدوم دیوونه ایم...!

اون بنده خدا که ...

اونکه با نیشخند زردش دل هر دردمندی را آزار میداد...

یا من که از سقف اتوبوس آویزون بودم...

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم آذر 1385ساعت 21:0  توسط امیر مصطفی ( ژیوار )  | 

  

       غروب من پنجره

                     نردبان مهتابی خواهش

                                                     باغ کهکشان 

                  تا خوشه ی پروین راهی نیست

                                                          با من بیا ...

    اگه دوست داشتی بقیه شعرهامو بخونی ادامه مطلبو بزن ...! 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه هجدهم آذر 1385ساعت 22:46  توسط امیر مصطفی ( ژیوار )  |