هر روز تو مترو از کنارش رد می شیم
قیافه ی مخروطی شکل و مظلومانه اش یه لحظه
هر مسافری رو به فکر فرو می بره
روشن تر بگم ، یه قلک شیشه ای که برای جمع آوری کمک های مردمی
تو ایستگاهها گذاشتن که مجموعه ای از زیبایی ها و زشتی هاست !!
زیبایی هاش همون برگ سبز هایی یه که به ناز سر انگشتان شما
جهت مصارف این عزیزان هدیه می شه
زشتی های اون چی بگم ... بلیط های باطل شده ای که
بعضی افراد بی... توی اون می اندازن!
نمی دانم به این کار زشت اون ها چی باید گفت ؟
آخه بعضی ها هر جا و هر زمان که پای حرف زدن می شه
فورا تقصیر ها را گردن این و اون میندازن ...
چرا باید هفتاد میلیون آدم درست بشن و ما نفر آخر باشیم ؟
هرکسی باید از خودش شروع کنه
باز هم در این رابطه با هم گفتگو می کنیم ...

پشت خط قرمز... نه ببخشید جلوی خط قرمز لبه سکو
همون خطی که حریم ایمنی ماست وایستاده بودم. درب قطار درست جلوی من ایستاد
خوب ما اینیم دیگه!
درب باز نشده بود. از اون پشت همه جوره تیکه های مختلف به گوش می رسید
یکی گفت: یک... دو... سه...هول بده !
جلویی ها میگفتند: نه آقا کجا هول بدی؟
یکی دیگه گفت : جا برای همه هست ... این همه صندلی!
نذاشتن بی جواب بمونه!
یه خانمه گفت: هول ندید ! مگه خودتون خواهر مادر ندارین؟
یه ابله جوابشو داد: چرا خانوم ما که خودمون چند تا خواهر مادر داریم!
خلاصه اینکه گوش خیر و شرم کار می کرد
که ناگهان مانند ساچمه تفنگ بادی توی قطار پرتاب شدم
یه پیره مرده انگار چرخ اسیاب بود اون بین می چرخید و فحش و ناسزا می گفت.
نشستم ! چند تا قطار کوچیک دیگه اومد و این ارابه خنده پر شد...
یه اقا پسری روبرویمن نشسته بود مودب و بااصل و نسب نشون می داد...
کتاب دین و زندگی(۱) تو دستاش مچاله بود
یه خانوم چهل و چند ساله که نفس نفس میزد بالا سرمون ایستاده بود
یکی خودش رو زد به خواب خیلی ها هم به بی خیالی
چند دقیقه ای گذشت تو فکر این بودم که جای خودم رو به اون بدم .
خیلی هم خسته بودم ...پهلوان کوچک قصه ما از جاش بلند شد و
با یه صدای دو رگه گفت : خانوم شما بشین!
خیلی ها یه نفس راحت کشیدن !!!
پسره بالا سر من ایستاده بود . یه حسی داشت ! عجیب بود!
چند لحظه بعد به آرامی صداش کردم و سرم را نزدیک گوشش بردم و
گفتم: نگران نباش بهترین کار را تو کردی!
آرام گرفت ...
خوشبخت کسی است که به یکی از این دو دسترسی دارد : کتابهای خوب یا دوستانی که اهل کتاب باشند .
« ویکتورهوگو»
... هر چه به جای خالی اش فکر میکنم دلم می گیره و زیر لب باعث و بانی فقدانشو لعنت می فرستم ... بابا متوجه نشدید منظورم چیه ، سبد های خالی کتاب اتوبوس های شرکت واحد رو می گم ! همون سبد هایی که روز اول دامنش پر بود از کتاب !!!
جامعه وقتی به سعادت میرسه که خواندن کار روزانه اش باشه...
شاید یه شیر پاک خورده ای دلش برای ملت ما سوخته بوده که سرانه ی مطالعه اش در بین کشورهای دیگه از پایین ترین رتبه هاست و تصمیم گرفته یه کاری بکنه !...
نمی دونم ! هرچه به مخم فشار میارم نمی دونم این آدمها جزو چه دسته ای هستند !...
اینها آیا خواهان علمند یا خواهان ثروت ؟... اگر خواهان علمند که با دزدی کتاب جور درنمی آد ... پس این همه کتابخونه عمومی برای چیه ؟
اگرطالب ثروتند که این کتابها قیمتی نبودند تا بشه با اونها مال و منالی به هم زد...
فقط می دانم با این کارشون چهره ی شهرمون رو بیش از پیش زشت تر کردند...
چه حیف که « آلبرت انشتین» گفته : چه بسا ممکن است کتابی مسیر سرنوشت میلیون ها انسان را در راهی جدید بیاندازد.

خدا گفت زمین سردش است.
چه کسی می تواند زمین را گرم کند؟
لیلی گفت : من.
خدا شعله ای به او داد.لیلی شعله را توی سینه اش گذاشت.
سینه اش آتش گرفت.
خدا لبخند زد.
لیلی هم.
خدا گفت : شعله را خرج کن. زمینم را به آتش بکش.
... مجنون سر رسید. مجنون هیزم آتش لیلی شد.
آتش زبانه کشید.
آتش ماند.
زمین خدا گرم شد.

« از کتاب : لیلی نام تمام... نوشته عرفان نظرآهاری»
با سیب
همنشینم .
با سایه سار انجیر .
پرواز یک پرنده عطرآگین
دربالهای من

آبشار تنگه مارآب از زیبایی های شهر کرند برگرفته از سایت:www.kerend.net
عید شاه دو عالم عید ولایت علی (ع) بر تمام حق گویان مبارک
این بار خیلی فرق داره ...
نمی خوام از فداکاری مادرها براتون قصه بگم ... چون زبونم قاصره
نمی خوام از مظلومیت های مادرها بنویسم ... چون قلم ناتوانی دارم
نمی خوام از مهربانی های مادرانه تعریف کنم ... چون واژه کم میارم
نمی خوام ...
بیایید برای اون مادری که وقتی شهر حلبچه بمباران میشه
از بین بچه هاش موفق میشه یکی از اون ها رو که همیشه تو یه سبد بوده رو نجات بده
و با تعدادی از اهالی شهر برای مصون ماندن از گاز به بالای تپه ای پناه می بره
دعا کنیم ... نمی خوام ناراحتتون کنم ... ولی وقتی اون بالا میرسه می بینه سبدش خالیه!
و موقع دویدن بچه از تو سبد افتاده بیرون ... اون مادر زنده است ...
ولی سبد رو هنوز از خودش دور نکرده و همیشه با هاشه ... وهر روز لای بوته ها و ...
تندیس یادمان این مادر فداکار در محل چند هزار شهید حلبچه استوار وایساده ...
برای این مادر و به مناسبت اعدام صدام قطعه شعری سرودم
که میتونید در صفحه دلواپسی ها بخونید ...
امروز تو مترو
دفترچه ام رو باز کردم تا چیزی براتون بنویسم ...
فکرم به جایی قد نمی داد و سرگردان همینطوری به همه جا سرک می کشید
به خودم که آمدم و بیرون رو که نگاه کردم داشت برف می بارید ،
آنقدر زیبا و درشت بود که شادی و شعفی وصف ناپذیر شامه احساسم رو نوازش کرد
پیش خودم فکر کردم حتما" یه جایی ، یه کسی ، شاید یه جمعیتی یا مردم یه سرزمینی
از اون دوردورا دست به آسمان بلند کرده و با دلی پاک از خدا طلب رحمت کردند
آخه هر چه فکر می کنم ...!
شاید ما هم بتونیم... اما ...
« پشت به اقیانوس
هرگز
دعای باران
بالا نمی رود ! »

یه تصویر زیبای دیگه از شهرکرند برگرفته از سایت:www.kerend.net
چند وقتیه دیگه نمی بینمش! انگار اونجا یه چیزی کم داره...
شاید شما هم دیده باشیدش
جلوتر از چهار راه بعد از اون عتیقه فروشیه... رو یه زانوش می نشست رو زمین
نی می زد... فقط هم آهنگ شیرین شیرین ..روبلد بود
هر کی برای اولین بار او را می دید تو دلش می گفت بابا این یارو چقدر کارش درسته!
چشماش رو بسته و رفته توحس...
اما حقیقت این که بنده خدا نابینا بود.
صدای جرینگ جرینگ سکه رو که می شنید همان طور که ساز می زد
با دست دیگش دنبال سکه ها رو زمین می گشت.
این صحنه رو من تاثیر گذاشت... یاد اونهایی افتادم که یه جورایی درونی نیستن!
موقع ساز زدن یا هرکار هنری دیگه چشماشون بازه...
می دونید که چی میگم! بهتون بر نخوره! تازه گی ها خیلی ها اینطوری شدن
شاید خود من هم...
یا اگه بستست!
گوشاشون رو تیز کردن که صدای جرینگ جرینگ سکه هارو به موقع بشنوند!
امیدوارم اون بنده خدا که نی میزد من رو ببخشه...
خاک نشینان عشق بی مدد جبرئیل هر نفسی می کنند سیر سماوات را

یه تصویر زیبای دیگه از شهر کرند بر گرفته از سایت:www.kerend.net
قطار در مسیر کوهستانی حرکت می کرد .
پسرک آرام آرام پوست موز را کند و موز را گاز زد ...
قطار وارد تونل شد و همه جا تاریک شد .
موز را از دهانش دور کرد ...
قطار از تونل خارج شد .
این اتفاق چند بار تکرار شد .
پسرک تا چند وقت فکر می کرد هر وقت به یک موز گاز بزند :
« شب می شود.»

عکس:عباس کیارستمی
نیمه های شب بود که صدایی از اطاق نشیمن بیدارم کرد .
من و همسر و فرزندم هر کدام شاید در رویایی شیرین پرواز را معنا می کردیم.
زیاد توجه نکردم !
بعد از چند دقیقه دستگیره ی در به آرامی شروع به چرخیدن کرد ودرب باز شد.
همسرم را به آرامی متوجه آمدن دزد کردم.
به یک باره بلند شدم و به طرف او حمله کردم ...می خواست از بالکن فرار کند.
خودم را به او رساندم و از پشت اورا گرفتم ، به طرف من برگشت و من یقه او را محکم گرفتم.
چند بار صدا زدم دزد...! آی دزد...! که آقا دزده جستی زد و پرید توی کوچه.
یقه پیراهنش در دستانم جا مانده بود !!!
بعد از آن من و همسرم در حالی
که شوکه شده بودیم حسابی خندیدیم.
همسرم گفت : اون جوری که تو داد زدی و کمک خواستی آقا دزده هم به خودش اجازه داد فرار کنه...!
من هم خندیدم و گفتم : آخه ترسیدم بچه بیدار بشه و خدای ناکرده از ترس زبونش بند بیاد...
خلاصه از آن زمان به بعد همه جا دنبالش می گردم . خیلی ها را با ریخت و قیافه ی او دیدم.
به همه آنها شک کردم ...
چقدر دزد ها شبیه به آد ...!!!
«از خاطرات یکی از دوستان به قلم خودم »

یه تصویر زیبا از شهر کرند برگرفته از سایت:www.kerend.net