تبليغاتX
دالاهو
تا خوشه ی پروین راهی نیست...

 

باز هم ، اونجا نشسته بود.

از دور که به او نزدیک شدم یه نگاه معنا داری اول به خودم کرد

بعدش ناخوداگاه نگاهش به قدم هام گره خورد.

سرم رو پایین انداختم و آرام از کنارش گذشتم!

پشت سرم رو که نمی دیدم ولی میتونم حدس بزنم

که زیر لب به من گفت: ای بی معرفت ، چه می شد اون کفش های خاک گرفته و

خسته ات را میدادی ما یه واکس تمیز بزنیم!! هم شما خوش تیپ تر می شدی

و هم ما به یه نوایی می رسیدیم!

چند قدمی که از اون دور شدم ، دستام رو تو جیبم فرو کردم ...

یه حسی رو صورتم جاری شد!

و آرام گردنم  توی چنبره ی شال گردنم خزید ... 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم بهمن 1385ساعت 20:30  توسط امیر مصطفی ( ژیوار ) 

 

یه وقت هایی

آدم خوب که دقت می کنه و اطرافشو خوب تماشا می کنه

چیزهایی بیش از آنچه که به صورت گذرا نظرشو جلب می کنه ، می بینه ...

آدم ها گاه از این حس لذت می برند و گاهی هم از آن تنفر دارند و

یه دسته هم که همیشه استند بای هستند یعنی چشماشون رو بستند.

البته نه از اون بستن هایی که سهراب سپهری می گه...

حمل بر خود ستایی نباشه من جزو  دسته اول هستم

که گاه لذت میبرن و گاه از دقت بیش از حد ناراحت میشن!!

شما جزو کدام دسته ای دوست عزیز!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385ساعت 22:33  توسط امیر مصطفی ( ژیوار )  | 

 

دو تا سر باز وسط مینی بوس نشسته بودند. کرکر خنده امانشون نمی داد.

بارون تند قشنگی بیرون داشت می بارید . من این جلو باز هم سرپایی سوار

شده بودم تا به خودم اومدم مرغ دلم پرواز کرد به زمان سربازی خودم ...

یه شب تو پادگان مرکز پیاده شیراز نگهبان بودم . ساعت نه شب خودم را به

پاسدارخونه که مسئولیت نگهبانی و حراست پادگان را به عهده داشت معرفی کردم.

از شانس من گروهبان نگهبان از اون آدم های بی خیال و ... بود .

یکی از رفیقا گفت : مصطفی امشب کلکت کندس! من زیاد جدی نگرفتم .

پاس یک قلعه ، محل نگهبانی من بود . یه جای تاریک ومرطوب ،

پر از جیرجیرک و مار و عقرب و پشه و خیلی سرد ، پشت پادگان.

نوبت من تمام شد . منتظر نگهبان بعدی بودم ... نیامد .

از اونجایی که آموزش دیده بودیم که حق ترک پست را نداریم!

تا آخر نگهبانی بعدی هم موندم اما به اینجا ختم نشد!

سومین نفرهم که از ساعت سه تا پنج صبح باید نگهبانی می داد ... نیامد .

ساعت یک ربع به پنج که واقعا " از خستگی نا نداشتم ، راه افتادم کشان کشان

خودم را به به نزدیک گروهان خودمان رساندم که  ناگهان جیپ پاسدارخونه

کنارم ترمز کرد و یه درجه دار با بی احترامی من را سوار ماشین کرد و

به پاسدار خونه برد ... ! پس از نیم ساعت باز جویی ولم کردن !

بچه ها به صف شده بودند و برای صبحگاه آماده می شدند ... فرمانده صحبت می کرد .

جلو رفتم ... سرم داد کشید : کدوم گوری بودی!

گوشهام نمی شنید . رفتم جلوی صف روبروی سرباز « ایزدی » وایسادم و

آخرین رمق هام رو جمع کردم و چنان سیلی بهش زدم که صداش تو محوطه پیچید...!

مینی بوس وایساد ...  به خودم اومدم ... اون دو تا سرباز پیاده شدند.

در حالی که از ته دل نفس عمیقی کشیدم ...

دیدم ، روی شیشه مه گرفته مینی بوس اون دوتا نوشته بودند...

رفاقت تعطیل...!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم بهمن 1385ساعت 8:18  توسط امیر مصطفی ( ژیوار )  | 

 

امام علی (ع) فرمود:

 

آنان که به من بدی کردند مرا هوشیار کردند.

آنان که از من انتقاد کردند به من راه و رسم زندگی آموختند.

آنان که به من بی اعتنایی کردند به من صبر و تحمل آموختند.

آنان که به من خوبی کردند به من مهر و وفا و دوستی آموختند.

                                                                       

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم بهمن 1385ساعت 23:21  توسط امیر مصطفی ( ژیوار )  | 

 

نگاه کن ،

که چگونه نی نی چشمانم ،

در جشن کوچ کبوتران نگاهت

چه بی صدا !!

ستاره می سراید

و چه خسته

اسیر سایه سیاه

نم داری می شود ...

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم بهمن 1385ساعت 20:55  توسط امیر مصطفی ( ژیوار )  | 

 

سحر گاهی

سر از دامن پنجره بر می دارم

دست در دستی آشنا ،

با نردبان مهتابی خواهش ،

از تاک باغچه آسمان ،

یک خوشه ملودی نیاز می چینم !

مقابل چشمانت می فشارم

تن عریان ملودی ها و

انگشتان بی پروای من

ببین !

سه تارم ،

چه می نوازد !!

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم بهمن 1385ساعت 9:53  توسط امیر مصطفی ( ژیوار )  | 

 

یکی دو نفر مونده بود که به سکوی جلوی در برسم!

یه آقایی از پشت سر گفت:

هر کی به اون سکو برسه پرتاب میشه و پرواز می کنه

بوی خوش قیمه ی نذری همه را دیوانه کرده بود

ای کاش بودی و می دیدی که چه آدمهایی با چه تیپ و قیافه هایی و

چه ماشین هایی میا مدند و تو صف می ایستادند

آدم پیش خودش فکر می کرد اینها مگر تو خونه شون نهار ندارن!

که اینجوری میان ...حقیقت چیزیه  که من و شما هم می دونیم.

خلاصه به سکو رسیدم . قلبم تند تند می زد

یکی دو نفر جلوم بودند ، ولی یه حس نا جور به من می گفت:

ول کن بابا اینها دیگه در رو باز نمی کنن و باز هم بدون نذری می مونی!

آخه راستش سالها ی قبل چند بار اومدم تو صف و دست خالی بر گشتم!

تو این سالها از در هرهیاتی که رد می شدم ، فقط بو می کشیدم .

حسش برام قشنگ بود .درب پارکینگ باز شد و

 یه آقایی با یه سینی که روش ظرف یه بار مصرف بود ، اومد بیرون

نفر اول گرفت ...دومی ...سومی...و بلاخره من!

بی اختیار گره بغضم جابجا شد و اشک تو چشمام حلقه زد.

دو دستی ظرف غذا را چسبیدم .

یکی از همسایه ها گفت : امیر آقا تو هم پریدی که !

ازدر هیات دور شدم ، سعی کردم با اون حسی که دارم بیشتر حال کنم

جلوی خونه که رسیدم زنگ زدم

گفتند: کیه؟

گفتم : قیمه نذری گرفتم!!!   

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم بهمن 1385ساعت 23:38  توسط امیر مصطفی ( ژیوار )  | 

 

خوب که نگاه کردم

فاصله ی دستاشون تا آسمون یه دست بیشتر نبود!

در طوفان سینه هاشون اون همه نغمه های دلسوخته

که از حفره های حنجره ها بیرون می آمد

و در امتداد ساقه های یاس دستها بالا می رفت!

بی پروا هر کسی

هوس رهایی می کرد و

آرزو داشت که قایق ملول دلشو که در سرگردان شب امواج

گرفتار بود رو به دستان توانای اونها بسپاره ...

ای کاش آفتاب بر فراز آرزوی من گذر کنه

می دونم که خدا بحق اون ماه بر نیامده (علی اصغر (ع) )

دل شکسته ای رو جا نمی گذاره!

شک ندارم فاصله ی دست بچه ها تا آسمون

دست علمدار بود ...

بچه ها قبول باشه

 

 

+ نوشته شده در  شنبه هفتم بهمن 1385ساعت 23:40  توسط امیر مصطفی ( ژیوار )  | 

 

بال فرشته بود

که می ریخت بر زمین

وقتی که آفتاب فرود آمد

         بر ساحل رود فرات...

بانگ فرشته بود

 که از خیمه ها گذشت

وقتی که ذوالجناح

ار سایه سار نخل بر آمد

        تنها و بی سوار...

 

+ نوشته شده در  شنبه هفتم بهمن 1385ساعت 22:50  توسط امیر مصطفی ( ژیوار )  | 

 

سحر گاه

که دست ها ،

از بغض های شکسته و شیون

لبریز بود

شقایق ها ،

میلاد خوشه ی گندم را

چشم روشنی

        حنجره

              دادند !

+ نوشته شده در  جمعه ششم بهمن 1385ساعت 20:21  توسط امیر مصطفی ( ژیوار )  | 

 

        تنبور 

                  ساز 

                        عشق 

      

                  

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم بهمن 1385ساعت 11:45  توسط امیر مصطفی ( ژیوار ) 

 

یکی بود یکی نبود

خدا بود فرشته بود زمین بود

آدم نبود داغ نبود

شقایق هم

زمین خدا چیزی کم داشت

یک زمانی گذشت

خدا بود فرشته بود آسمان بود

آدم نبود زندگی نبود

 عشق هم

آسمان خدا رنگی نداشت

بغض آسمان شکست

خدا بود فرشته بود آدم بود

داغ نبود زندگی نبود

 شقایق هم

عشق ، لیلی را کم داشت

ماه به زمین نشست

خدا بود فرشته بود زندگی بود

آدم و لیلی بودند

                 مجنون نبود ...

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم بهمن 1385ساعت 11:33  توسط امیر مصطفی ( ژیوار )  |