جلو ماهی فروشی یه لحظه ایستادم و
جست و خیز ماهی های قرمز رو توی تُنگ های کوچیک و تنگ
نگاه کردم و تو دلم به این فکر می کردم که ماهی ها مثل آدمها نمی تونند برند
روی یه تپه بلند و دستهاشون رو باز کنند و چشمهاشون رو ببندند و
نجوای در گوشی باد رو که عاشقانه تو گوشهامون می پیچه رو بشنوند...
راستی اگر نوروز نبود خلقت ماهی قرمز یه چیزی کم نداشت !!!؟
در حالی که از بساط ماهی فروش دور می شدم تو دلم فریاد زدم :
خدایا متشکریم... پاینده باد نوروز
زنده باد ماهی های قرمز آسمانی!

یه نشانی:مشهد مقدس - حرم امام رضا (ع) - صحن طلا - پنجره فولاد - کاشی اول - درنواحی فریاد - گونه خیس اشک- پنجه تو زلف پنجره - بوی حبیب می آید.

سالروز شهادت امام رضا (ع) بر همه شما عزیزان تسلیت
پنجره فولاد-۱۱/۳/۸۵ - عکاسی شده با موبایل توسط خودم
من باران هستم ...
من رو خدا به مامان و بابام هدیه داد.
اونها از حضور من خیلی خوشحالند اونقدر که تو پوست خودشون نمی گنجند!
آخه بابایی! خودش این رو گفت ،
وقتی که داشت خبر دختر بودن من رو به همه می داد...
وقتی که بابا و مامان من رو باران صدا کردند ، تازه فهمیدم چیزی نمونده
که وارد یه دنیای دیگه بشم...آخه هنوز به دنیا نیومدم!!!
شما فکر می کنین دنیا جای خوبیه؟
من که فقط صداهای بیرون رو می شنوم ...!
بیرون خیلی شلوغه...!! ؟

هفت سین نوروز را با هفت کلید زرین خوشبختی آذین می بندیم:
سین اول: شاد باشیم و شاد بودن لحظات بعدی را افزون دهیم.
سین دوم: زیبایی خود را با چهره ی بدون غم و غصه بی حاصل، زیباتر سازیم.
سین سوم:موفقیت خود را با آرامش ذهن و تلاش بیشتر به دست آوریم.
سین چهارم: دغدغه های گذشته و نگرانی از آینده را کاهش دهیم و برای امروز زندگی نماییم.
سین پنجم:این جمله را شعار زندگی خود قرار دهیم :«من همین هستم که هستم».
سین ششم:آهنربای آرامش باشیم . با آب آرامبخش عشق، خشم دیگران را خاموش کنیم.
سین هفتم: با کاهش عصبانیت از انرژی زندگی خود بیشتر بهره مند شویم.
چشمانت
ساز های عاطفه را چه خوب کوک میکند
دستانت روایتگر آفتابند
و ماهتاب روی تو
آبروی آب
مادر
... صحرای چهلم آزادگی ست
چه حیف کربلا دیر فهمید!
برای بلندای قامت علی اکبر گلدسته ای نیست!
در نواحی نعره ی عباس چرا کسی نوحه ی سر نمی دهد!
در آن میان طنین گریه ی غریبانه نوزادی هم می آید!
امان از دل زینب!
هنگامه ی شهادت ،
ذوالجناح آخرین جنگجوی سپاه
برآمد از سایه سار نخل ،
تنها و بی سوار.
... صحرای چهلم آزادگی ست
چه حیف کربلا دیر فهمید!
گوش کن از دور غریوی به تاخت نزدیک میشود!
به خونخواهی آمده !
بوی آشنا می دهد.
"مختار " است!؟

یکی بود یکی نبود
خدا بود فرشته بود زمین بود
آدم نبود داغ نبود
شقایق هم
زمین خدا چیزی کم داشت
یک زمانی گذشت
خدا بود فرشته بود آسمان بود
آدم نبود زندگی نبود
عشق هم
آسمان خدا رنگی نداشت
بغض آسمان شکست
خدا بود فرشته بود آدم بود
داغ نبود زندگی نبود
شقایق هم
عشق ، لیلی را کم داشت
ماه به زمین نشست
خدا بود فرشته بود زندگی بود
آدم و لیلی بودند ...
مجنون نیست !!!
از بلندگوها خبر دادند که قطار با تاخیر به ایستگاه وارد می شه!!
داد همه در اومده بود. هر کسی یه چیزی می گفت و یه ناسزایی بار مسئولین مترو می کرد.
خلاصه بعد از نیم ساعت قطار مملو از مسافر سر رسید. دست خودم نبود تا درب قطار باز شد
مثل یه پر کاه با فشار جمعیت رفتم تو خیلی داشت به قفسه سینه ام فشار می آمد .
اولش بی خیال شدم اما پس از چند دقیقه حس کردم که قلبم از شدت فشار قفسه سینه ام
دیگه جایی برای تکون خوردن نداره ! راه برگشت هم نبود!
داشت دست و پاهام بی حس می شد که یادم اومد روی یه برگه کاغذ
یکی از معلم های مدرسه یه جمله برام نوشته بود که در مورد
راحتی مرگ و سنگینی فشار قبره و زیر شیشه میزم گذاشته بودم ...
چشمام رو بستم و زیر لب زمزمه کردم:
« الهم انی اسئلک الراحه عند الموت و العفو عند الحساب » از امام موسی کاظم(ع)
خداوندا از تو به هنگام مرگ راحتی و در یوم الحساب عفو و بخشش طلب می کنم
جمعه صبح از رادیو در برنامه جمعه ایرانی یه آماری رو ارائه کردند
که برای من خیلی جالب بود . انسان در طی زندگی خود که اگر ۷۰ سال عمر کنه ،
این مدت مسافت طی شده توسط اون در راه رفتن عادی
برابر با ۹ بار گردش به دور زمینه ۱۳ سال اون رو حرف میزنه .
۷ سال غذا می خوره و فاجعه این که ۲۳ سال از این زمان ارزشمند رو خوابه!!
چه خوبه که همه یه فکری برای این آمار آخری یه بکنیم!
پروفسور حسابی در شبانه روز زمان بسیار کمی رو می خوابیدند
به گفته پسر ایشان که خود یکی از دانشمندان است
پروفسور ۳۵ سال از ساعت ۴ تا ۵ صبح زبان آلمانی میخوانده!
این به اون معنی نیست که قبل از این ساعت را خواب بوده!!
چه خوب می شد که از اون ۹ بار گردش آماری نیز یه بار رو به صورت واقعی دور دنیا ، نه !
دور ایران را پیاده طی می کردیم...! تمام قشنگی های اون رو می دیدیم.

خدا خیرش بده ،
نگهبان شب بیمارستان کودکان رو می گم!
هر روز صبح تو باغچه ی دم در یه مشت برنج می ریزه
نمی دونی چه غوغاییه کبوتر ها جمع می شن به بغ بغو کنان!
آدم دلش می خواد مرغ دلش پر بکشه و
یه راست بشینه گوشه ی کلاه اسماعیل طلا روبروی امام رضا (ع)
اما چی بگم که کبوترای اونجا هم هر کدومشون یه مقام و مرتبه ای دارن
چه جای کلاغ سیاه!
یه شعر زیبا و مناسب تو وب امید " دوستی ها " خواندم
که براتون می نویسم ...
مبادا آسمان بی بال و بی پر
مبادا در زمین دیوار بی در
مبادا هیچ سقفی بی پرستو
مبادا هیچ بامی بی کبوتر
الهی که آسمون زندگیتون پر از پرستو باشه و
گرد حرم دلهاتون کبوترای رنگارنگ عشق پر بکشه...