تبليغاتX
دالاهو
تا خوشه ی پروین راهی نیست...

 

امروز صبح برای خرید رفته بودم بیرون

باز با اون قد و قامت کوچیکش دیدمش، خیلی با هوشه، منو شناخت جلو نیومد.

یه درنگ کوچیک کرد و با لبخندی که از چهره من در آورد

خودشو به من تحمیل کرد.

با تردید اومد جلو و با دست های سیاه و کاپشن آبی بلندش

اون صدای کودکانه اش رو به چشمان من گره زد و گفت: یه فال بخر!!!

یه لحظه خواستم دوباره از خودم دورش کنم !

پیش خودم گفتم بذار از دلش در بیارم! سر قیمت باهاش چونه زدم تازه فهمیدم چقدر شیرین حرف میزنه!! و ما آدمها وقتی روی دور تند هستیم خیلی چیز ها رو نمی بینیم و ...

به "امید " داداشم گفتم یه ذره باهاش حرف بزن !! سرگرمش کن.

گوشی ام رو بیرون آوردم و چند تا عکس جالب ازش گرفتم!

موقع دور شدن در حالی که بهمون زل زده بود گفت : عکس هام رو ندیدم!!

آخرش به ما ارزون تر نفروخت!

چرا گاهی سر فال مون هم چونه می زنیم!!

 

به تیغم گر کشد دستش نگیرم  

و گر تیرم زند منت پذیرم

برای ای آفتاب صبح امید

که در دست شب هجران اسیرم

 

 

+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم فروردین 1386ساعت 23:49  توسط امیر مصطفی ( ژیوار )  | 

 

"دالاهو" ناحیه ای در استان کرمانشاه در زاگرس مرکزی که شهر کرند مرکز آن است.

سرزمینی که  کوههای مرتفع به بلندای شانه مردان سرفراز آن دارد.

سفید و پر برف به سفیدی بالهای آزادی.

سبز و زیبا آنچنان که از بهشت خداوند فرو فرستاده.

وسیع ولاله گون به هیبت شهیدان سرفرازش.

آبی آبی به پاکی دست مادران فداکارش.

سرزمین تنبور و زمزمه های حقانی.

سرزمین " کاوه آهنگر"  که به راستی و درستی درفش کاویانی اش را بر انگیخت.

و ...

که زادگاه عشق و زادگاه من.

برای دیدن تصاویر و آشنایی با مردمان آن دیار به این سایت زیبا مراجعه کنید.

www.kerend.net 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم فروردین 1386ساعت 23:23  توسط امیر مصطفی ( ژیوار ) 

 

اووو ... وه !!!

جلوی روزنامه فروشیه چه خبر بود!

رفتم جلو ، پشت جمعیت از لابلای آدم ها چشمامو فرستادم جلوو با دقت زیاد تیتر روزنامه ها رو مرور کردم... بعد به طرف محل کار دور شدم.

مطلبی با عنوان  " تیترها و منوهای کشویی" ذهنم رو قلقلک می داد!

راستش دیگه هیچکسی دوست نداره به یه نویسنده یا یه خبرنگار یا یه وبلاگنویس افتخار بده تا مطلب چند صفحه ای اون رو تا آخر بخونه و آخرش هم به یه نتیجه ی درست و حسابی نرسه یا شاید هم برسه!

امروز روزگار منوهای کشویی و و تیترهای داغ داغه! همه چیز فرق کرده یه زمانی برای حرف زدن یا پیغام دادن به کسی باید خیلی زحمت می کشیدی!

حالا بشه و برسه ، یا نشه و نرسه !

همین عاشقی!

پیش از این چقدر سخت بود . برو، بیا ، بپا ، بنویس ، هدیه بگیر ، هدیه بده ، گریه کن ،...

امروز روی قلب طرف کلیک راست می کنی و از منو کشویی باز شده گزینه یpaste  رو انتخاب کرده تا دلت تو دلش copy بشه.!!! چقدر ساده ست!

هر چند از ما گذشته ولی روی قلب همه شما کلیک راست می کنم و ( ژیوار ) رو تو قلبتون کپی می کنم !!! اگر اجازه بدید.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم فروردین 1386ساعت 23:6  توسط امیر مصطفی ( ژیوار )  | 

 

پشت چراغ قرمز، پایین چهارراه جمهوری، تو اتوبوس سر پا ایستاده بودم.

امروز خواب موندم !

تو فکربودم الان تو محل کارم چه وضعیتی پیش اومده!

به خودم که آومدم ... دیدم مردم دارن بیرون رو نگاه می کنن

یه بنده ی خدایی همینجوری قطار، فحش و ناسزا میگفت...

رگهای گردنش سفت شده و قلمبه زده بود بیرون.

سیخ سر جاش میخکوب شده بود و روی پنجه ی پاش بلند می شد!

یه پیره مَرده دستی به پیشونی کشید و

 گفت : خدا آخروعاقبت همه را به خیر کنه...!

یه متوری تو ترافیک با پوزخند زشتی که لب داشت با یه راننده تاکسی حرف می زد .

حتما" راننده پرسیده آقا چی شده ؟

متوری هم گفته بابا یارو دیوونه س... قاطی داره ...!

در حالی که چیزی شبیه یه بغض داشت گلویم را می فشرد با خودم فکر کردم ،

کدوم دیوونه ایم...!

اون بنده خدا که ...

اونکه با نیشخند زردش دل هر دردمندی را آزار میداد...

یا من که از سقف اتوبوس آویزون بودم...

 

  

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم فروردین 1386ساعت 22:56  توسط امیر مصطفی ( ژیوار )  | 

 

"رخشنده اعتصامی" متخلص به پروین در روز ۲۵اسفند ۱۲۸۵ ه.ش در تبریز بدنیا اومد.

پروین بین تمام شاعره هایی تو تاریخ ادبیات می شناسیم به خاطر حشمت کلام و بزرگی منش

و تقوای گفتار و انسانیت عمیق به شهادت دیوان شعرش منحصر به فرد است.

پروین آخرین سلاله ی شاعره هایی ست  که هم از جهت نگرش و هم از جهت زبان و بیان

و محتوا به سبک کهن شعر می سروده .هر چند که شعر ایران اعتبار خودش رو بیشتر مدیون

مردان است اما چنین نیست که از جانب زنان سترون مونده باشه.پروین در زندگی

شور بختی ها و سختی های زیادی کشید  ازدواج ناموفق و فوت پدر و بی مهری ها و

تهمت هایی که به او وارد کردند حتی پس از مرگ هم دست از دامن او بر نداشتند.

همین باعث شده اشعار اجتماعی وی سبک خاصی داشته باشه.

بودند مردانی که حسرت زبان ادبی پروین را می خوردند.

پروین سرانجام در ۱۵ فروردین ۱۳۲۰بر اثر بیماری حصبه در آغوش مادرش اختر خانم 

جان به جان آفرین تسلیم کرد.

تخصص پروین سرودن قصیده بود همه ما قصیده ی زیبای او را در کتابهای درسی خود فراموش نمی کنیم با مطلع :

                  روزی گذشت پادشهی از گذرگهی    فریاد شوق بر سر کوی و بام خاست

اما پروین قطعه هم می سروده که در تعداد اندک قطعاتی که سروده توانایی خودش را به رخ همگان کشیده که بنده همیشه یکی از زیباترین آنها رو که بسیار عاشقانه و لطیف هست رو با خودم زمزمه می کنم که برای شما هم می نویسم :

از بازی خویش یاد داری

بر بام ، شبی که بود مهتاب

گشتی چو زدست من فراری

افتاد و شکست کوزه ی آب

ژولید، چو آب گشت جاری

آن موی به از سمور و سنجاب

زآن آشتی و ستیزه کاری

ماندی تو زشبروی من از خواب

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم فروردین 1386ساعت 21:17  توسط امیر مصطفی ( ژیوار )  | 

 

سلام دوستان من

 یه پست زیبا در وب عزیز دل

هالی : بالا تر از سیاهی رنگی نیست 

 http://kalaghsiah7.blogfa.com 

حیف است نخوانید.

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم فروردین 1386ساعت 11:33  توسط امیر مصطفی ( ژیوار ) 

 

« سیندرلا » عصبانی و با شتاب از پله های قصر بالا می رفت!

با دست گوشه لباس بلندش را گرفته بود ولی باز زیر پاش گیر می کرد

حسابی هم از دود و دم هوای آلوده ، که نشسته بود روی پله ها ، پیراهنش سیاه شده بود.

از نفس افتاده بود.

جلوی درب عمارت رسید لنگر بزرگ دروازه را با دو دست گرفت و چند بار به در کوبید.

شاهزاده جوان از آیفون تصویری به بیرون نگاه کرد و گفت : کیه !!

سیندرلا رفت جلوی آیفون و همینطور به او نگاه کرد ...

شاهزاده گفت : ای بابا !! باز که تویی « سیندی»!

سیندرلا گفت : دیدی چه درد سر بزرگی برام درست کردی !!

هر روزی یه آدم بیکار با یه لنگه کفش پا میشه میاد دم خونه و ازم میخواد کفش رو امتحان کنم ...

شاهزاده گفت : ای خانوم !! مردم چرا اینقدر جنبه قصه خوندن ندارن ؟!!...

سیندرلا گفت : یه خواهشی ازت دارم به جارچی ها بگو تو شهر جار بزنن،نمی دونم پوستر بزنن!

به مردم ایمیل بزنن !اس ام اس بفرستن ! تو وبلاگشون بنویسن!! و...

بابا اون قصه مال صدها سال پیشه !!...اون من نیستم ...

تازه من صندل پام میکنم ... نامزد هم دارم!!

شاهزاده گفت : باشه سیندی ...شب به خیر

 

+ نوشته شده در  جمعه دهم فروردین 1386ساعت 11:50  توسط امیر مصطفی ( ژیوار )  | 

 

هیچ می دونستید که جمشید پادشاه ایران نیشکر رو کشف کرد ؟

 جمشید دستور داد تا از شهد اون شکر ساختند و به مردم هدیه دادند مردم از خاصیت زیاد اون متعجب شدند!این روز بزرگ  نوروز بود! نوروز پس از جمشید هم به حیات خودش ادامه داد. از احترام و بزرگی های این روز بزرگ هر چه در تاریخ ثبت شده باز هم کمه !

نوروز از هجوم ها و حمله های  بسیاری از دشمنان داخلی و خارجی تا امروز در امان مونده.

یونانیان نامتمدن،ترکهای وحشی آسیای میانه،مغول ها خونخوار بدوی،روس ها نامرد از پشت خنجر زن، خودیها ی خود باخته،اعراب بادیه نشین و بیسواد حسود فرهنگ و تمدن ایرانی ازجمله این دشمنان بودند.

اما اعراب اعراب اعراب که انوشیروان وخسرو پرویز و اردشیر و یزدگرد سوم وبسیاری از پادشاهان ایران زمین ورود اونها رو حتی برای هدیه آوردن و خراج دادن به خاک ایران منع کرده بودند و فقط حق داشتند برای اهدای هدایای خود با نمایندگان ایرانیان ملاقات کنند! سالها با لب و لوچه آویزون به زیبایی ها وخوبی های توی ایران فکر می کردند! اما چه شد!...

ایران زنده ست و نوروز ثابت کرده مهم ترین جشن فرهنگی و ملی ما ایرانیان است.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم فروردین 1386ساعت 12:3  توسط امیر مصطفی ( ژیوار )  |