با صدای کش دار « آخیش » خودم رو روی صندلی خالی به جا مانده از هجوم مسافرین ول کردم . چه خوشبیاری با حالی!!
چقدر در مورد مترو مینویسم!!؟
راست میگید ولی اگر کله سحر هر روز از مسیر کرج به سمت تهههههرون با اون
ارابه های خنده مسافرت کنید برای نوشتن یه پست جدید ذهنتون فوری جرقه میزنه!
القصه کم کم پلک هام سنگین شدند
یه آقا پسری روبروم نشسته بود با موبایلش هی ور میرفت و با بغل دستیش هی میگفتند و
هی می خندیدند ... یه دفعه به همدیگه زنگ میزدن یه دفعه بلوتوث بازی و
نگاه کردن به فیلم های لو رفته و لو اومده و چرت و پرت و ...
من از کجا فهمیدم!!؟
بعد این همه ... بماند!
با یه چشم بسته و یه چشم نیمه باز با صوت کمکی « نُچ » چپ چپ یه نگاهی بهشون انداختم .
اثری نداشت هیچی! بدترهم شد.
آقا ولووووم رو بردن بالا! بالا ! بالا! چشمتون روز بد نبینه
شاهرخابیداریوشمایکلهایدهنانسی (سر هم نوشتم بد آموزی داره ) و دی جی مارمولک و
دی جی تمساح و کوفت و ... تقلید صدای مسئولین کشوری و لشگری... همه رو به زور
به سمع و نظر حاضرین رسانیدند.
فشارم هی رفت بالا! بالای بالا! مثل آتشفشان داشتم قل قل میکردم!
آخه میدونید اردیبهشتی ام!
اول خوب نگاهشون کردم بعد گوشی مدل «ان نود و چند» یکیشون رو گرفتم و
از پنجره پرت کردم بیرون. خورد به پنجره !
دوباره گرفتم و پرت کردم بازهم خورد به شیشه! بار سوم...
یه دفعه یه آقایی با پنجه ای می زد رو شونه ام و
گفت : آقا... آقا! بیدار شو رسیدیم!
چشمام رو مالیدم و کیفم رو رو دوشم انداختم و...

پشت خط قرمز... نه ببخشید جلوی خط قرمز لبه سکو!
همون خطی که حریم ایمنی ست ایستاده بودم. درب قطار درست جلوی من قرار گرفت
خوب ما اینیم دیگه!
درب باز نشده بود. از اون پشت همه جوره تیکه های مختلف به گوش می رسید
یکی گفت: یک... دو... سه...هول بده !
جلویی ها میگفتند: نه آقا کجا هول بدی؟
یکی دیگه گفت : جا برای همه هست ... این همه صندلی!
نذاشتن بی جواب بمونه!
یه خانمه گفت: هول ندید ! مگه خودتون خواهر مادر ندارین؟
یه ابله جوابشو داد: چرا خانوم ما که خودمون چند تا خواهر مادر داریم!
خلاصه اینکه گوش خیر و شرم کار می کرد
که ناگهان مثل ساچمه تفنگ بادی توی قطار شلیک شدم
یه پیره مرده انگار چرخ آسیاب بود اون بین می چرخید و فحش و ناسزا می گفت.
رو اولین صندلی خالی نشستم ! چند تا قطار کوچیک دیگه اومد و این ارابه خنده پر شد...!
یه آقا پسری روبروم نشسته بود مودب و بااصل و نسب نشون می داد...
کتاب دین و زندگی (۱) تو دستاش مچاله بود
یه خانوم چهل و چند ساله که نفس نفس میزد بالا سرمون وایساده بود
یکی خودش رو زد به خواب... خیلی ها هم به بی خیالی !
چند دقیقه ای گذشت تو فکر این بودم که جای خودم رو به اون بدم .
خیلی هم خسته بودم ...پهلوان کوچک قصه ما از جاش بلند شد و
با یه صدای دو رگه گفت : خانوم شما بشین!
خیلی ها یه نفس راحت کشیدن !!!
پسره بالا سر من ایستاده بود . یه حسی داشت ! عجیب بود!
این پا و اون پا می کرد
چند لحظه بعد به آرامی صداش کردم و سرم را نزدیک گوشش بردم و
گفتم: نگران نباش بهترین کار را تو کردی!
آرام گرفت ...

باران من
اولین سحرگاه حضورت
به سراغ دلت می آیم
و تو خوابی!
در میان خورشید
تو چه زیبایی و درخشان!
چقدر دلم تنگ شده بود
ای هوای بهاری ، با تمام وجود تنفست می کنم
سینه ام لبریزاز بوی گل یاس.
شاید هم بیداری
می پرسی : تو...؟
تپش قلبت را می شنوم ، تند می شود
می پرسم : کجا بودی؟
بی آنکه سوالت را جوابی داده باشم !
تو هم جوابی نمی دهی!
باز هم می گویی : از دلت بگو
دیگر چیزی نه می بینم و نه می شنوم!
گوشه چشمم گزگز می کند ...
دریچه قلبم گشوده می شود
و همچو رود جاری می شوم
می دانم همیشه
آخر هر گفتگومان
« باران » ترانه می خواند...
برای باران دخترم که بی صبرانه منتظر تولدش هستم...

کنار آب و پای بید و طبع شعر و یاری خوش
معاشر دلبری شیرین ساقی گلعذاری خوش
الا ای دولتی طالع که قدر وقت می دانی
گوارا بادت این عشرت که داری روزگاری خوش
