هر بار که می اومد و می رفت
یه نگاهی به کتابهای خاک و خُل گرفته ی گوشه ی حیاط می انداخت و کنج لبی کج می کرد!
فکر کنم یه جور اعتراض بود!
ازش پرسیدم: "یعقوب" تو چقدر درس خوندی؟
انگار منتظر بود یکی یه سوال ازش بپرسه!
گفت:تا سطح یک ، مشهد درس میخونم ، حوزه علمیه ، همپایه ی فوق دیپلمه ، انشاءلله اگر خدا بخواد تا دو سال دیگه لیسانس فقه و اصول رو میگیرم!
نگاهم به اسمبلی آجر که تو دستش بود خورد و کمانه کرد.
باید یه چیزی میگفتم.
گفتم: میدونستم تو تحصیل کرده ای!
از چشمای بادومی اش فهمیدم که حرف من رو باور نکرده!
گفتم: "گل محمد" چی؟
گفت: ما با هم همکلاسی هستیم. تابستون ها کار میکنیم و پولش رو میفرستیم برای خانواده! آخه تو افغانستان تو یه اردوگاهند!
لبخند زردی گوشه لبش کِز کرده بود.مایل نبود به این گفتگو ادامه بده!
گفت: آقا میشه من از این کتابها امانت بردارم؟ آخه ما با خودمون هیچی کتاب نیاوردیم!
گفتم: چرا نمیشه!
با خوشحالی شروع کرد به جدا کردن کتابها!
مثنوی ، کویر ، شاهنامه ، تلماک و چند کتاب دیگه ؛ یه اسمبلی پر کتاب!
رفت تو اطاقک محل اسکانشون و خوشحال اومد بیرون.
استاد گل محمد از روی داربست صدا کرد: یعقوب پس چی شد این آجر ها ، ملات ماسه و سیمان خشک شد.
یعقوب گفت: ایسته کن! ایسته کن ! من الان میام
چند لحظه بعد یعقوب رو دیدم که داره میره ، با یه اسمبلی پر آجر...!

زنی با لباس های کهنه و مندرس و نگاهی مغموم وارد خواربار فروشی محله شد
و با فروتنی از صاحب مغازه خواست کمی خواربار به او بدهد
به نرمی گفت که شوهرش بیمار است و نمیتواند کار کند و شش بچه اش بی غذا مانده اند.
مغازه دار با بی اعتنایی محلش نگذاشت و با حالت بدی خواست او را بیرون کند
زن نیازمند در حالی که اصرار میکرد گفت :
**آقا شما را به خدا به محض این که بتوانم پولتان را می آورم.**
مغازه دار گفت : نسیه نمی دهد. مشتری دیگری که کنار پیشخوان ایستاده بود و گفتگوی آن دو را میشنید
به مغازه دار گفت :* ببین خانم چه می خواهد خرید این خانم با من.*
خواربار فروش با اکراه گفت : لازم نیست خودم میدهم. فهرست خریدت کو؟
زن گفت : اینجاست.مغازه دار از روی تمسخر گفت : فهرست را بگذا ر روی ترازو
به اندازه وزنش هر چه خواستی ببر.زن لحظه ای مکث کرد و با خجالت از کیفش تکه کاغذی در آورد
وچیزی رویش نوشت و آن راروی کفه ی ترازو گذاشت.
همه با تعجب دیدند که کفه ترازو پایین رفت.
خواربار فروش باورش نشدو با ناباوری شروع به گذاشتن جنس در کفه ترازو کرد
کفه ترازو برابر نشد آن قدر چیز گذاشت تا کفه ها برابر شدند.
در این وقت خواربار فروش با تعجب و دلخوری تکه کاغذ را برداشت تا ببیند که روی آن چه نوشته شده است.
روی کاغذ ، فهرست خرید نبود دعای زن بود که نوشته بود :
**ای خدای عزیزم تو از نیاز من با خبری خودت آن را برآورده کن**
مغازه دار با بهت جنس ها را به زن داد و همان جا ساکت و متحیر خشکش زد.
زن خداحافظی کرد و رفت.
نکته:*** فقط خداست که می داند وزن دعای پاک و خالص چقدر است.***
این پست رو از وب خلوتکده دوست عزیزم به آدرس زیر کپی کردم:

مهدی فاطمه خوش آمدی ...