تبليغاتX
دالاهو
تا خوشه ی پروین راهی نیست...

 

...
 
خواست دکمه سند را بزنه!

 دستش عرق کرده بود و چشمش سياهي مي رفت

يهو کامپيوتر خاموش شد !
 خشکش زد

 - اااااا

صدايي از پشت سرش گفت :
 - اون سيستم ويروسيه , نگران نباش , الان دوباره مياد بالا

 اسکناس هاي مچاله , توي عرق کف دستش خيس شد

 ديگه وقتي براي دوباره نوشتن نبود

 يه قطره اشک از گوشه چشمش غلطید روي گونه اش

 بلند شد

 پول رو داد و از کافي نت زد بيرون

 توي راه خودشو دلداري مي داد

 - دوهفته ديگه باز ميام
...
 - باز ميام ...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386ساعت 22:12  توسط امیر مصطفی ( ژیوار )  | 

 

یه آقا پسر با قد بلند که یکی دو حبه آدامس تو دهنش بود و هندزفری روشنش

که صداش به گوش همه می رسید سمت راستم و یه دختر خانم با فیز و افاده زیاد و

یه کیسه در دست سمت چپم سوار شدند . پیر مرد  اول عصای کنده کاری شده ی خوشگلش

روآورد تو ما شین بعدش با کت و شلوار شق و رق نشست روی صندلی .

تو ایستگاه دیده بودمش همیشه سر به سر جونها می ذاشت .آخه خیلی خوش زبون بود!

خلاصه راننده با موهای ژولیده و موهای در هم و بر هم سوار شد وراه افتاد

یه نگاهی به ما سه نفر انداخت و با یه ته لهجه جنوبی گفت : همه میدان آزادگان میرید؟

من  از طرف خودم و این آقا پسر هندزفری در گوش گفتم : بعله!

باز هم پرسید : خانوم شما ؟

خانوم با کمی تاخیر نگاهش رو که بیرون پر کشیده بود رو جمع کرد و ماسک روی صورتش

رو برداشت و چند تا فین فین کرد وگفت : بله!

پیره مرد با یه ته خنده ملس گفت : با اجازه بزرگترا من هم بعله!

خانم بغل دستی من ماسکش رو دوباره روی دماغ عمل کرده درب و داغونش کشید.

چند لحظه ای همه سکوت کردن غیر از قلب شیشه ای که به یه جا کلیدی به آیینه جلوی ماشین نصب بود! آخه یه زنگ داشت و هی دینگ دینگ می کرد!!

پیره مرد با سر عصا اشاره ای به اون کرد و گفت: قلبت چند جوون!!

راننده گفت : قلب ما نیست حاجی ! قابل نداره

پیره مرد مهلت نداد و دست برد و اون رو از آینه باز کرد و از شیشه انداخت بیرون وگفت :

قلب شیشه ای دینگ دینگ کن ، الکی بی صاحب ...!

شیشه رو کشید بالا و به راننده که تا بیخ گوشش سرخ شده بود یه لبخند زد و گفت : آخیش راحت شدیم.

آخر مسیر بودیم دختره گفت : آقا من پیاده میشم!

پسره رو بیدار کردم تا پیاده شه و خودم هم پیاده شدم.خانم پیاده شد!

من سوار شدم ، پسره هم سوار شد.(تکرار فعل ها عمدی بود، به حساب ضعف نگارش نگذارید)

پیره مرد باز هم طاقت نیاود و به تصویر "مونالیزای" روی کیسه دختر خانوم که

داشتیم از کنارش میگذشتیم نگاهی کرد و به خنده گفت : مونالیزای دماغ عملی !!   

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم آبان 1386ساعت 10:12  توسط امیر مصطفی ( ژیوار )  |