تبليغاتX
دالاهو
تا خوشه ی پروین راهی نیست...
سلام عزیز دل 
شاه بیت شعر تازه"  دنیا "
 http://www.divanefarari.persianblog.ir/ روبراتون نوشتم

دوست دارم بدانم هرکدام دوست دارید کجای این تقویم کهنه ...؟ خدانکنه

... تو فقط تنهایی ات را وجب میکنی
                                                و نمیدانی
                                    کجای این تقویم کهنه خاک میشوی...

منتظر کجا های شما هستم..!؟

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام دی 1386ساعت 20:20  توسط امیر مصطفی ( ژیوار )  | 

 

عباس علمدار حسین (ع)

خوب که نگاه کردم

فاصله ی دستاشون تا آسمون یه دست بیشتر نبود

در طوفان سینه هاشون اون همه نغمه های دلسوخته

که از حفره های حنجره ها بیرون می آمد

و در امتداد ساقه های یاس دستها بالا می رفت

بی پروا هر کسی هوس رهایی می کرد و

آرزو داشت که قایق ملول دلش را که در سرگردان شب امواج

گرفتار بود را به دستان توانای اونها بسپاره ...

ای کاش آفتاب بر فراز آرزوی من گذر کنه

می دانم که خدا بحق اون ماه بر نیامده (علی اصغر (ع) )

دل شکسته ای رو جا نمی گذاره

شک ندارم فاصله ی دست بچه ها تا آسمون

 دست علمدار بود ...

                     بچه ها قبول باشه ...

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم دی 1386ساعت 21:44  توسط امیر مصطفی ( ژیوار )  | 

 

بال فرشته بود

که می ریخت بر زمین

وقتی که آفتاب فرود آمد

 بر ساحل رود فرات...

بانگ فرشته بود

 که از خیمه ها گذشت

وقتی که ذوالجناح

ار سایه سار نخل بر آمد

تنها و بی سوار...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم دی 1386ساعت 20:7  توسط امیر مصطفی ( ژیوار )  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم دی 1386ساعت 19:56  توسط امیر مصطفی ( ژیوار ) 

 

چي يادش بخير...!

نمي خواستم بنويسم ...

وقتي كه بر روي بلندترين ِ سنگ هايش مي ايستادم ...

هنوز نفس هاي ِ به شماره افتاده ام گرم و مه آلود از سينه ام فوران ميكرد...

فرياد گونه اي از جنس غريو نياكان سر مي دادم...

رو به طلوع خورشيد...

يك دل سير سرزمين پاك اجدادم را كه در آرامشي عجيب فرو رفته بود را نگاه ميكردم

و به خود مي باليدم كه تا آن ارتفاع ِ ديگر يك آسمان فاصله مانده...

...كار من نبود پرواز

يك جفت بال ميخواست!

كه من پايين كوه جا گذاشته بودم...

يادش بخير

برف و باد و سنگ ، شاهد!

 

(تصوير پست قبلي از كوه سنگي "شوا " واقع در شهر دالاهو است

 كه ار كوه مجاور آن "زرده" عكس برداري شده

...كه يك روز صبح ِ  برفي  قبل از صبحانه صرف شده)

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم دی 1386ساعت 19:41  توسط امیر مصطفی ( ژیوار )  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم دی 1386ساعت 19:18  توسط امیر مصطفی ( ژیوار )  | 

 

امروز تو مترو

 دفترچه ام رو باز کردم تا چیزی براتون بنویسم ...

 فکرم به جایی قد نمی داد و سرگردان همینطوری به همه جا سرک می کشید

به خودم که آمدم و بیرون رو که نگاه کردم داشت برف می بارید ،

آنقدر زیبا و درشت بود که شادی و شعفی وصف ناپذیر شامه احساسم رو نوازش کرد

 پیش خودم فکر کردم حتما" یه جایی ، یه کسی ، شاید یه جمعیتی یا مردم یه سرزمینی

از اون دوردورا دست به آسمان بلند کرده و با دلی پاک از خدا طلب رحمت کردند

آخه هر چه فکر می کنم ...

 شاید ما هم بتونیم... ولی اما ...

    « پشت به اقیانوس

                    هرگز

                      دعای باران

                                  بالا نمی رود ! »    

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم دی 1386ساعت 21:33  توسط امیر مصطفی ( ژیوار )  | 

 

باز هم ، اونجا نشسته بود.

از دور که به او نزدیک شدم یه نگاه معنا داری اول به خودم کرد

بعدش ناخوداگاه نگاهش به قدم هام گره خورد.

سرم رو پایین انداختم و آرام از کنارش گذشتم!

پشت سرم رو که نمی دیدم ولی میتونم حدس بزنم

که زیر لب به من گفت: ای بی معرفت ، چه می شد اون کفش های خاک گرفته و

خسته ات را میدادی ما یه واکس تمیز بزنیم!! هم شما خوش تیپ تر می شدی

و هم ما به یه نوایی می رسیدیم!

چند قدمی که از اون دور شدم ، دستام رو تو جیبم فرو کردم ...

یه حسی رو صورتم جاری شد!

و آرام گردنم  توی چنبره ی شال گردنم خزید ...  

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم دی 1386ساعت 18:56  توسط امیر مصطفی ( ژیوار )  |