
از تو یه خیابون خلوت رد میشدم چشمم به نوشته روی دیوار افتاد حیفم اومد از با ادبی این خانم مال باخته براتون ننویسم! میپرسین از کجا معلومه خط یه خانومه ؟ تازه حتم دارم چپ دست هم بوده ! دیگه ما اینیم!!از خطشمعلومهدیگه!
نه تو ميمانی،نه اندوه
به حباب نگران لب يك رود قسم
و به كوتاهي آن لحظه شادي
كه گذشت
غصه هم خواهد رفت
آنچنان كه فقط خاطره اي
خواهد ماند
لحظه ها عريانند
به تن لحظه خود جامه اندوه
مپوشان هرگز
تو به آيينه ،نه
آيينه به تو خيره شده است
تو اگر خنده كني
او به تو خواهد خنديد
و اگر بغض كني
آه از آينه دنيا
كه چه خواهد كرد
گنجه ديروزت
پر شد از حسرت واندوه
و چه حيف
بسته هاي فردا
همه اي كاش اي كاش
ظرف اين لحظه وليكن
خاليست
ساحت سينه پذيراي چه كس
خواهد بود
غم كه از راه رسيد
در بر او باز مكن.
اووو ... وه !!!
جلوی روزنامه فروشیه چه خبر بود!
رفتم جلو ، پشت جمعیت از لابلای آدم ها چشمامو فرستادم جلوو با دقت زیاد تیتر روزنامه ها رو مرور کردم... دور شدم.
مطلبی با عنوان " تیترها و منوهای کشویی" ذهنم رو قلقلک می داد!
راستش دیگه هیچکسی دوست نداره به یه نویسنده یا یه خبرنگار یا یه وبلاگنویس افتخار بده تا مطلب چند صفحه ای اون رو تا آخر بخونه و آخرش هم به یه نتیجه ی درست و حسابی نرسه یا شاید هم برسه!
امروز روزگار منوهای کشویی و و تیترهای داغ داغه! همه چیز فرق کرده یه زمانی برای حرف زدن یا پیغام دادن به کسی باید خیلی زحمت می کشیدی! حالا بشه و برسه ، یا نشه و نرسه !
همین عاشقی!
پیش از این چقدر سخت بود . برو، بیا ، بپا ، بنویس ، هدیه بگیر ، هدیه بده ، گریه کن ،...
امروز روی قلب طرف کلیک راست می کنی و از منو کشویی باز شده گزینه ی pasteرو انتخاب کرده تا دلت تو دلش copy بشه.!!! چقدر ساده ست!
هر چند از ما گذشته ولی روی قلب همه شما کلیک راست می کنم و ( ژیوار ) رو تو قلبتون کپی می کنم !!! اگر اجازه بدید.
زمستان
قیچی عقربکهای ساعت
بر لب حوض فسرده شهر
قناری بازار را دانه دانه پر می ریزاند
ارمغان سلامت سفید برف ها
قصیده ای ارغوانی بیش نیست ...!