تبليغاتX
دالاهو
تا خوشه ی پروین راهی نیست...

 

 

دو تا سر باز وسط مینی بوس نشسته بودند. کرکر خنده امانشون نمی داد.

بارون تند قشنگی بیرون داشت می بارید . من این جلو باز هم سرپایی سوار

شده بودم تا به خودم اومدم مرغ دلم پرواز کرد به زمان سربازی خودم ...

یه شب تو پادگان مرکز پیاده شیراز نگهبان بودم . ساعت نه شب خودم را به

پاسدارخونه که مسئولیت نگهبانی و حراست پادگان را به عهده داشت معرفی کردم.

از شانس من گروهبان نگهبان از اون آدم های بی خیال و ... بود .

یکی از رفیقا گفت : مصطفی امشب کلکت کندس! من زیاد جدی نگرفتم .

پاس یک قلعه ، محل نگهبانی من بود . یه جای تاریک ومرطوب ،

پر از جیرجیرک و مار و عقرب و پشه و خیلی سرد ، پشت پادگان.

نوبت من تمام شد . منتظر نگهبان بعدی بودم ... نیامد .

از اونجایی که آموزش دیده بودیم که حق ترک پست را نداریم تا آخر نگهبانی

بعدی هم موندم اما به اینجا ختم نشد! سومین نفرهم که از ساعت سه تا پنج صبح باید نگهبانی می داد ... نیامد .

ساعت یک ربع به پنج که واقعا " از خستگی نا نداشتم ، راه افتادم کشان کشان

خودم را به به نزدیک گروهان خودمان رساندم که  ناگهان جیپ پاسدارخونه

کنارم ترمز کرد و یه درجه دار با بی احترامی من را سوار ماشین کرد و

به پاسدار خونه برد ... ! پس از نیم ساعت باز جویی ولم کردن !

بچه ها به صف شده بودند و برای صبگاه آماده می شدند ... فرمانده صحبت می کرد .

جلو رفتم ... سرم داد کشید : کدوم گوری بودی!

گوشهام نمی شنید رفتم جلوی صف روبروی سرباز « ایزدی » وایسادم و

آخرین رمق هام رو جمع کردم و چنان سیلی بهش زدم که صداش تو محوطه پیچید...!

مینی بوس وایساد ...  به خودم اومدم ... اون دو تا سرباز پیاده شدند.

در حالی که از ته دل نفس عمیقی کشیدم ...

دیدم ، روی شیشه مه گرفته مینی بوس اون دوتا نوشته بودند...

رفاقت تعطیل...!!!

این هم عکس سه سالگی منه...!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم اسفند 1386ساعت 11:52  توسط امیر مصطفی ( ژیوار )  |