امشب سر مهربان نخلی خم شد
در کیسه نان بجای خرما غم شد
در کنج خرابه ها زنی شیون کرد
همبازی کودکان کوفه کم شد
پیرمرد شیک پوشی با یه چتر دسته بلند و با کلاه لبه داری کنار خیابان منتظر تاکسی بود.
چند متری مانده بود تا به او برسم.چترش رو با تردید بالا برد.
جلوش ایستادم . شیشه رو دادم پایین و هنوز چیزی نگفته بودم که با یه لبخند ملیح گفت:
جوون !!ما رو تا یه جایی میرسونی؟
گفتم: در خدمتیم پدر بفرمایید!
اول دسته چترش رو داد تو ماشین و بعد با یه آخیش کش دار رو صندلی نشست!
بوی یه ادکلن خاص شامه رو نوازش میداد.
میدونستم این کارش مقدمه یه گفتگوی درست و حسابیه!صدای رادیو رو کم کردم!
گفت:به من گفتی پدر ! ! خودت پدر شدی؟
گفتم:پدر !! نه ، ولی بابا شدم!!
خندید و گفت:بابا شدی! بی، پدر!!
خندش ادامه داشت: ولی دوتاش سخته ! من بودم!
رسیدیم به چراغ قرمز و قبل از خط عابر پیاده توقف کردم.
چند ثانیه ای گذشت و یه تاکسی زرد رنگ رفت جلوتر از ما روی خط ایستاد.
پیرمرد طاقت نیاورد و گفت: جوون یه زره برو جلوتر من یه چیزی میخوام بهش بگم!
رفتم جلوتر . شیشه رو داد پایین و رو کرد به راننده تاکسیه و گفت:
شاخ شامپانزده کشیدی!!! گوش فیل داری !!! یا شیر موش دوشیدی!!!
بنده ی خدا با لب لوچه آویزون همین طور چپکی برّو برّ نگا همون میکرد.
چراغ سبز شد و حرکت کردیم.
راننده تاکسیه سرش رو از شیشه آورد بیرون و با صدای بلند گفت : نه حاجی!
میدونی چیه !!؟ ... غول شکوندم!
من و پیرمرد با هم گفتیم : بی تربیت!

پست قبلی رو از هیجان این گذاشتم که خوشحال بودم بعد از مدت ها وبلاگم از اسارت هکرها در اومده بود راستش بازار گرمی نمی کنم ولی بدونید اگر زحمات یکی از دوستانم نبود باید حسرتش رو میخوردم آخه میدونید پسورد و ایمیلم دیگه از دست رفته بود. قول میدم به زودی به همه شما سر بزنم . دوستتون دارم.ژیوار
با صدای کش دار « آخیش » خودم رو روی صندلی خالی به جا مانده از هجوم مسافرین ول کردم . چه خوشبیاری با حالی!!
چقدر در مورد مترو مینویسم!!؟
راست میگید ولی اگر کله سحر هر روز از مسیر کرج به سمت تهههههرون با اون
ارابه های خنده مسافرت کنید برای نوشتن یه پست جدید ذهنتون فوری جرقه میزنه!
القصه کم کم پلک هام سنگین شدند
یه آقا پسری روبروم نشسته بود با موبایلش هی ور میرفت و با بغل دستیش هی میگفتند و هی می خندیدند.
یه دفعه به همدیگه زنگ میزدن یه دفعه بلوتوث بازی
نگاه کردن به فیلم های لو رفته و لو اومده و چرت و پرت و ...
من از کجا فهمیدم!!؟
بعد این همه ... بماند!
با یه چشم بسته و یه چشم نیمه باز با صوت کمکی « نُچ » چپ چپ یه نگاهی بهشون انداختم . اثری نداشت هیچی بدترهم شد.
آقا ولووووم رو بردن بالا! بالا ! بالا! چشمتون روز بد نبینه
شاهرخابیداریوشمایکلهایدهنانسی (سر هم نوشتم بد آموزی داره ) و دی جی مارمولک و دی جی تمساح و کوفت و ... تقلید صدای مسئولین کشوری و لشگری... همه رو به زور به سمع و نظر حاضرین رسانیدند.
فشارم هی رفت بالا! بالای بالا! مثل آتشفشان داشتم قل قل میکردم!
آخه میدونید اردیبهشتی ام!
اول خوب نگاهشون کردم بعد گوشی مدل «ان نود و چند» یکیشون رو گرفتم و از پنجره پرت کردم بیرون. خورد به پنجره !
دوباره گرفتم و پرت کردم بازهم خورد به شیشه! بار سوم...
یه دفعه یه آقایی با پنجه ای می زد رو شونه ام و
گفت : آقا... آقا! بیدار شو رسیدیم!
چشمام رو مالیدم و کیفم رو رو دوشم انداختم و...