تبليغاتX
دالاهو
تا خوشه ی پروین راهی نیست...
 

باران من

اولین سحرگاه حضورت

به سراغ دلت می آیم

و تو خوابی!

در میان خورشید

تو چه زیبایی و درخشان!

چقدر دلم تنگ شده بود

هوای بهاری با تمام وجود تنفست می کنم

سینه ام لبریزاز بوی گل یاس .

شاید هم بیدار

می پرسی : تو...؟

تپش قلبت را می شنوم ، تند می شود

می پرسم : کجا بودی؟ بی آنکه سوالت را جوابی داده باشم .

تو هم جوابی نمی دهی!

باز هم می گویی : از دلت بگو

دیگر چیزی نه می بینم و نه می شنوم!

گوشه چشمم کز کز می کند ...

دریچه قلبم گشوده می شود

و همچو رود جاری می شوم

می دانم همیشه

آخر هر گفتگومان

« باران » ترانه می خواتند...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم مهر 1387ساعت 17:23  توسط امیر مصطفی ( ژیوار )  |