باران من
اولین سحرگاه حضورت
به سراغ دلت می آیم
و تو خوابی!
در میان خورشید
تو چه زیبایی و درخشان!
چقدر دلم تنگ شده بود
هوای بهاری با تمام وجود تنفست می کنم
سینه ام لبریزاز بوی گل یاس .
شاید هم بیدار
می پرسی : تو...؟
تپش قلبت را می شنوم ، تند می شود
می پرسم : کجا بودی؟ بی آنکه سوالت را جوابی داده باشم .
تو هم جوابی نمی دهی!
باز هم می گویی : از دلت بگو
دیگر چیزی نه می بینم و نه می شنوم!
گوشه چشمم کز کز می کند ...
دریچه قلبم گشوده می شود
و همچو رود جاری می شوم
می دانم همیشه
آخر هر گفتگومان
« باران » ترانه می خواتند...