تبليغاتX
دالاهو
تا خوشه ی پروین راهی نیست...

 

دیگه داشتم می رسیدم

چند متری به سر کوچه محل کارم مانده بود...

یه گوشه کز کرده بود ، عقب تر جای خالیش رو حس کردم.

آره خودش بود!

جلو رفتم و یه دویست تومانی از جیبم بیرون کشیدم و گفتم : سلام پیرمرد

گفت: بسم الله الرحمن الرحیم 

و دستاش رو بالا گرفت و دو تا فال از دسته فالهاش با انگشت هل داد جلو!!

گوشه یکی از اونها رو گرفتم و کشیدم ، دیدم نه ! دوتاش رو باید بردارم.

حیرت کرده بودم . با خودم گفتم این بابا امروز یه جوریه ! شاید یه مشکلی داره !

خلاصه دو تاش رو گرفتم ، یکی آبی ، یکی سبز.

دویست تومانی رو گذاشتم کف دستش و دور شدم.

پاکت آبی رو باز کردم : خدایا به امید تو ... خواندمش :

بر سر تربت ما چون گذری همت خواه        که زیارت گه رندان جهان خواهد بود

زیاد دور نشده بودم دست تو جیبم کردم یه هزار تومانی

تو دستم مچاله کردم و مردد به سمت پیرمرد برگشتم.

جلوش نشستم و ... یه خورده با هم حرف زدیم ...

همان لبخند سبز همیشگی جوابم بود !

هزار تومانی رو گذاشتم تو جیبش ... مچ دستم رو گرفت ... زورش نرسید !

نگاهش کردم ، سری تکان داد و باز هم یه لبخند سبز صورتش رو سبز کرد...

راستی من یه پاکت باز نشده سبز هم دارم

شاید هم فردا بازش کردم...!     

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387ساعت 14:59  توسط امیر مصطفی ( ژیوار )  | 

 

تمام شب را

در جستجوی تو

در کوچه بودم

سحرگاه تنها

یک مشت ستاره بردم

به چشم روشنی

آیینه ها

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم بهمن 1387ساعت 22:18  توسط امیر مصطفی ( ژیوار )  |