تبليغاتX
دالاهو
تا خوشه ی پروین راهی نیست...

 

خدا خیرش بده ،

نگهبان شب بیمارستان کودکان رو می گم!

هر روز صبح تو باغچه ی دم در یه مشت برنج می ریزه

نمی دونی چه غوغاییه کبوتر ها جمع می شن به بغ بغو کنان!

آدم دلش می خواد مرغ دلش پر بکشه و

یه راست بشینه گوشه ی کلاه اسماعیل طلا روبروی امام رضا (ع)

اما چی بگم که کبوترای اونجا هم هر کدومشون یه مقام و مرتبه ای دارن

چه جای کلاغ سیاه!

یه شعر زیبا و مناسب  تو وب امید  " دوستی ها " خواندم

 که براتون می نویسم ...

 

مبادا آسمان بی بال و بی پر

مبادا در زمین دیوار  بی در

مبادا هیچ سقفی  بی پرستو

مبادا هیچ  بامی  بی  کبوتر

 

الهی که آسمون زندگیتون پر از پرستو باشه و

 گرد حرم دلهاتون کبوترای رنگارنگ عشق پر بکشه...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم اسفند 1385ساعت 20:30  توسط امیر مصطفی ( ژیوار )  | 

 

هر روز تو مترو از کنارش رد می شیم

قیافه ی مخروطی شکل و مظلومانه اش یه لحظه

هر مسافری رو به فکر فرو می بره

روشن تر بگم ، یه قلک شیشه ای که برای جمع آوری کمک های مردمی

تو ایستگاهها گذاشتن که مجموعه ای از زیبایی ها و زشتی هاست !!

زیبایی هاش همون برگ سبز هایی یه که به ناز سر انگشتان شما

جهت مصارف این عزیزان هدیه می شه  

زشتی های اون چی بگم ... بلیط های باطل شده ای  که

بعضی افراد بی... توی اون می اندازن!

نمی دانم به این کار زشت اون ها چی باید گفت ؟

آخه بعضی ها هر جا و هر زمان که پای حرف زدن می شه

 فورا تقصیر ها را  گردن این و اون میندازن ...

چرا باید هفتاد میلیون آدم درست بشن و ما نفر آخر باشیم ؟

هرکسی باید از خودش شروع کنه

باز هم در این رابطه با هم گفتگو می کنیم ...

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم دی 1385ساعت 6:57  توسط امیر مصطفی ( ژیوار )  | 

 

خوشبخت کسی است که به یکی از این دو دسترسی دارد : کتابهای خوب یا دوستانی که اهل کتاب باشند .

« ویکتورهوگو»

... هر چه به جای خالی اش فکر میکنم  دلم می گیره و زیر لب باعث و بانی فقدانشو لعنت می فرستم ... بابا متوجه نشدید منظورم چیه ، سبد های خالی کتاب اتوبوس های شرکت واحد رو می گم ! همون سبد هایی که روز اول دامنش پر بود از کتاب !!!

جامعه وقتی به سعادت میرسه که خواندن کار روزانه اش باشه...

 شاید یه شیر پاک خورده ای دلش برای ملت ما سوخته بوده که سرانه ی مطالعه اش در بین کشورهای دیگه از پایین ترین رتبه هاست و تصمیم گرفته یه کاری بکنه !...

نمی دونم ! هرچه به مخم فشار میارم نمی دونم این آدمها جزو چه دسته ای هستند !...

اینها آیا خواهان علمند یا خواهان ثروت ؟... اگر خواهان علمند که با دزدی کتاب جور درنمی آد ... پس این همه کتابخونه عمومی برای چیه ؟

اگرطالب ثروتند که این کتابها قیمتی نبودند تا بشه با اونها  مال و منالی به هم زد...

فقط می دانم با این کارشون چهره ی شهرمون رو بیش از پیش زشت تر کردند...

چه حیف که « آلبرت انشتین» گفته : چه بسا ممکن است کتابی مسیر سرنوشت میلیون ها انسان را در راهی جدید بیاندازد.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم دی 1385ساعت 8:56  توسط امیر مصطفی ( ژیوار )  |