تبليغاتX
دالاهو
تا خوشه ی پروین راهی نیست...

 

توی تابستون

پسرک!

بازیهای تابستانی اش را

فوت می کرد توی بادکنک

- قرمز

پسرک!

آرزوهای خواهر و برادر کوچکش را

 فوت می کرد توی بادکنک

- صورتی

پسرک!

سرفه های پدرش را

فوت می کرد توی بادکنک

- سیاه

پسرک!

 بیست های کار نامه اش را

فوت می کرد توی بادکنک

- سبز

پسرک *پسرک* پسرک

آبی.....نارنجی .....زرد...

پسرک...!

 

+ نوشته شده در  جمعه هفتم اردیبهشت 1386ساعت 14:46  توسط امیر مصطفی ( ژیوار )  | 

 

جلو ماهی فروشی یه لحظه ایستادم و

جست و خیز ماهی های قرمز رو توی تُنگ های کوچیک و تنگ

نگاه کردم و تو دلم به این فکر می کردم که ماهی ها مثل آدمها نمی تونند برند

روی یه تپه بلند و دستهاشون رو باز کنند و چشمهاشون رو ببندند و

نجوای در گوشی باد رو که عاشقانه تو گوشهامون می پیچه  رو بشنوند...

راستی اگر نوروز نبود خلقت ماهی قرمز یه چیزی کم نداشت !!!؟

در حالی که از بساط ماهی فروش دور می شدم تو دلم فریاد زدم :

خدایا متشکریم... پاینده باد نوروز

                                  زنده باد ماهی های قرمز آسمانی!

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385ساعت 15:49  توسط امیر مصطفی ( ژیوار )  | 

این بار خیلی فرق داره ...

نمی خوام از فداکاری مادرها براتون قصه بگم ... چون زبونم قاصره

نمی خوام از مظلومیت های مادرها بنویسم ... چون قلم ناتوانی دارم

نمی خوام از مهربانی های مادرانه تعریف کنم ... چون واژه کم میارم

نمی خوام ...

بیایید برای اون مادری که وقتی شهر حلبچه بمباران میشه

از بین بچه هاش موفق میشه یکی از اون ها رو که همیشه تو یه سبد بوده رو نجات بده

و با تعدادی از اهالی شهر برای مصون ماندن از گاز به بالای تپه ای پناه می بره

دعا کنیم ... نمی خوام ناراحتتون کنم ... ولی وقتی اون بالا میرسه می بینه سبدش خالیه!

و موقع دویدن بچه از تو سبد افتاده بیرون ... اون مادر زنده است ...

ولی سبد رو هنوز از خودش دور نکرده و همیشه با هاشه ... وهر روز لای بوته ها و ...

تندیس یادمان این مادر فداکار در محل چند هزار شهید حلبچه استوار وایساده ...

برای این مادر و به مناسبت اعدام صدام قطعه شعری سرودم

که میتونید در صفحه دلواپسی ها بخونید ...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم دی 1385ساعت 19:51  توسط امیر مصطفی ( ژیوار )  | 

امروز تو مترو

 دفترچه ام رو باز کردم تا چیزی براتون بنویسم ...

 فکرم به جایی قد نمی داد و سرگردان همینطوری به همه جا سرک می کشید

به خودم که آمدم و بیرون رو که نگاه کردم داشت برف می بارید ،

آنقدر زیبا و درشت بود که شادی و شعفی وصف ناپذیر شامه احساسم رو نوازش کرد

 پیش خودم فکر کردم حتما" یه جایی ، یه کسی ، شاید یه جمعیتی یا مردم یه سرزمینی

از اون دوردورا دست به آسمان بلند کرده و با دلی پاک از خدا طلب رحمت کردند

آخه هر چه فکر می کنم ...!

 شاید ما هم بتونیم... اما ...

    « پشت به اقیانوس

                    هرگز

                      دعای باران

                                  بالا نمی رود ! » 

   

                                  یه تصویر زیبای دیگه از شهرکرند                 برگرفته از سایت:www.kerend.net

+ نوشته شده در  جمعه هشتم دی 1385ساعت 10:10  توسط امیر مصطفی ( ژیوار )  | 

ساکت و تنها، چون کتابی در مسیر باد
می خورد هر دم ورق اما...
هیچ کس اورا نمی خواند
برگ ها را می دهد بر باد ، می رود از یاد
هیچ چیز از او نمی ماند...
بادبان کشتی او در مسیر باد ، مقصدش هر جا که بادا باد !
بادبان را تا خدا باد است
لیک اورا هم خدا،
هم ناخدا باد است...

     

      یه تصویر زیبا از شهر کرند                  برگرفته از سایت:www.kerend.net

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم آذر 1385ساعت 21:23  توسط امیر مصطفی ( ژیوار )  |