تبليغاتX
دالاهو
تا خوشه ی پروین راهی نیست...

 

زمستان

قیچی عقربکهای ساعت

بر لب حوض فسرده شهر

قناری بازار را دانه دانه پر می ریزاند

ارمغان سلامت سفید برف ها

قصیده ای ارغوانی بیش نیست ...!

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم بهمن 1386ساعت 20:45  توسط امیر مصطفی ( ژیوار ) 

 

من   باران   هستم ...

 

من رو خدا به مامان و بابام هدیه داد.

اونها از حضور من خیلی خوشحالند اونقدر که تو پوست خودشون نمی گنجند!

آخه بابایی! خودش این رو گفت ،

وقتی که داشت خبر دختر بودن من رو به همه می داد...

وقتی که بابا و مامان من رو باران صدا کردند ، تازه فهمیدم چیزی نمونده

که وارد یه دنیای دیگه بشم...آخه هنوز به دنیا نیومدم!!!

شما فکر می کنین دنیا جای خوبیه؟

من که فقط صداهای بیرون رو می شنوم ...!

بیرون خیلی شلوغه...!! ؟

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1385ساعت 12:38  توسط امیر مصطفی ( ژیوار )  | 

 

چشمانت

 ساز های عاطفه را چه خوب کوک میکند

دستانت روایتگر آفتابند

     و ماهتاب روی تو

آبروی آب

            مادر

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم اسفند 1385ساعت 21:2  توسط امیر مصطفی ( ژیوار )  | 

 

یکی بود یکی نبود

خدا بود فرشته بود زمین بود

آدم نبود داغ نبود

 شقایق هم

زمین خدا چیزی کم داشت

یک زمانی گذشت

خدا بود فرشته بود آسمان بود

آدم نبود زندگی نبود

عشق هم

آسمان خدا رنگی نداشت

بغض آسمان شکست

خدا بود فرشته بود آدم بود

داغ نبود زندگی نبود

شقایق هم

عشق ، لیلی را کم داشت

ماه به زمین نشست

خدا بود فرشته بود زندگی بود

آدم و لیلی بودند ...

مجنون نیست !!!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم اسفند 1385ساعت 23:17  توسط امیر مصطفی ( ژیوار )  | 

 

نگاه کن ،

که چگونه نی نی چشمانم ،

در جشن کوچ کبوتران نگاهت

چه بی صدا !!

ستاره می سراید

و چه خسته

اسیر سایه سیاه

نم داری می شود ...

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم بهمن 1385ساعت 20:55  توسط امیر مصطفی ( ژیوار )  | 

 

سحر گاهی

سر از دامن پنجره بر می دارم

دست در دستی آشنا ،

با نردبان مهتابی خواهش ،

از تاک باغچه آسمان ،

یک خوشه ملودی نیاز می چینم !

مقابل چشمانت می فشارم

تن عریان ملودی ها و

انگشتان بی پروای من

ببین !

سه تارم ،

چه می نوازد !!

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم بهمن 1385ساعت 9:53  توسط امیر مصطفی ( ژیوار )  | 

 

سحر گاه

که دست ها ،

از بغض های شکسته و شیون

لبریز بود

شقایق ها ،

میلاد خوشه ی گندم را

چشم روشنی

        حنجره

              دادند !

+ نوشته شده در  جمعه ششم بهمن 1385ساعت 20:21  توسط امیر مصطفی ( ژیوار )  | 

 

یکی بود یکی نبود

خدا بود فرشته بود زمین بود

آدم نبود داغ نبود

شقایق هم

زمین خدا چیزی کم داشت

یک زمانی گذشت

خدا بود فرشته بود آسمان بود

آدم نبود زندگی نبود

 عشق هم

آسمان خدا رنگی نداشت

بغض آسمان شکست

خدا بود فرشته بود آدم بود

داغ نبود زندگی نبود

 شقایق هم

عشق ، لیلی را کم داشت

ماه به زمین نشست

خدا بود فرشته بود زندگی بود

آدم و لیلی بودند

                 مجنون نبود ...

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم بهمن 1385ساعت 11:33  توسط امیر مصطفی ( ژیوار )  | 

  

       غروب من پنجره

                     نردبان مهتابی خواهش

                                                     باغ کهکشان 

                  تا خوشه ی پروین راهی نیست

                                                          با من بیا ...

    اگه دوست داشتی بقیه شعرهامو بخونی ادامه مطلبو بزن ...! 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه هجدهم آذر 1385ساعت 22:46  توسط امیر مصطفی ( ژیوار )  |