دیگه داشتم می رسیدم
چند متری به سر کوچه محل کارم مانده بود...
یه گوشه کز کرده بود ، عقب تر جای خالیش رو حس کردم.
آره خودش بود!
جلو رفتم و یه دویست تومانی از جیبم بیرون کشیدم و گفتم : سلام پیرمرد
گفت: بسم الله الرحمن الرحیم
و دستاش رو بالا گرفت و دو تا فال از دسته فالهاش با انگشت هل داد جلو!!
گوشه یکی از اونها رو گرفتم و کشیدم ، دیدم نه ! دوتاش رو باید بردارم.
حیرت کرده بودم . با خودم گفتم این بابا امروز یه جوریه ! شاید یه مشکلی داره !
خلاصه دو تاش رو گرفتم ، یکی آبی ، یکی سبز.
دویست تومانی رو گذاشتم کف دستش و دور شدم.
پاکت آبی رو باز کردم : خدایا به امید تو ... خواندمش :
بر سر تربت ما چون گذری همت خواه که زیارت گه رندان جهان خواهد بود
زیاد دور نشده بودم دست تو جیبم کردم یه هزار تومانی
تو دستم مچاله کردم و مردد به سمت پیرمرد برگشتم.
جلوش نشستم و ... یه خورده با هم حرف زدیم ...
همان لبخند سبز همیشگی جوابم بود !
هزار تومانی رو گذاشتم تو جیبش ... مچ دستم رو گرفت ... زورش نرسید !
نگاهش کردم ، سری تکان داد و باز هم یه لبخند سبز صورتش رو سبز کرد...
راستی من یه پاکت باز نشده سبز هم دارم
شاید هم فردا بازش کردم...!
اووو ... وه !!!
جلوی روزنامه فروشیه چه خبر بود!
رفتم جلو ، پشت جمعیت از لابلای آدم ها چشمامو فرستادم جلوو با دقت زیاد تیتر روزنامه ها رو مرور کردم... دور شدم.
مطلبی با عنوان " تیترها و منوهای کشویی" ذهنم رو قلقلک می داد!
راستش دیگه هیچکسی دوست نداره به یه نویسنده یا یه خبرنگار یا یه وبلاگنویس افتخار بده تا مطلب چند صفحه ای اون رو تا آخر بخونه و آخرش هم به یه نتیجه ی درست و حسابی نرسه یا شاید هم برسه!
امروز روزگار منوهای کشویی و و تیترهای داغ داغه! همه چیز فرق کرده یه زمانی برای حرف زدن یا پیغام دادن به کسی باید خیلی زحمت می کشیدی! حالا بشه و برسه ، یا نشه و نرسه !
همین عاشقی!
پیش از این چقدر سخت بود . برو، بیا ، بپا ، بنویس ، هدیه بگیر ، هدیه بده ، گریه کن ،...
امروز روی قلب طرف کلیک راست می کنی و از منو کشویی باز شده گزینه ی pasteرو انتخاب کرده تا دلت تو دلش copy بشه.!!! چقدر ساده ست!
هر چند از ما گذشته ولی روی قلب همه شما کلیک راست می کنم و ( ژیوار ) رو تو قلبتون کپی می کنم !!! اگر اجازه بدید.
هر بار که می اومد و می رفت
یه نگاهی به کتابهای خاک و خُل گرفته ی گوشه ی حیاط می انداخت و کنج لبی کج می کرد!
فکر کنم یه جور اعتراض بود!
ازش پرسیدم: "یعقوب" تو چقدر درس خوندی؟
انگار منتظر بود یکی یه سوال ازش بپرسه!
گفت:تا سطح یک ، مشهد درس میخونم ، حوزه علمیه ، همپایه ی فوق دیپلمه ، انشاءلله اگر خدا بخواد تا دو سال دیگه لیسانس فقه و اصول رو میگیرم!
نگاهم به اسمبلی آجر که تو دستش بود خورد و کمانه کرد.
باید یه چیزی میگفتم.
گفتم: میدونستم تو تحصیل کرده ای!
از چشمای بادومی اش فهمیدم که حرف من رو باور نکرده!
گفتم: "گل محمد" چی؟
گفت: ما با هم همکلاسی هستیم. تابستون ها کار میکنیم و پولش رو میفرستیم برای خانواده! آخه تو افغانستان تو یه اردوگاهند!
لبخند زردی گوشه لبش کِز کرده بود.مایل نبود به این گفتگو ادامه بده!
گفت: آقا میشه من از این کتابها امانت بردارم؟ آخه ما با خودمون هیچی کتاب نیاوردیم!
گفتم: چرا نمیشه!
با خوشحالی شروع کرد به جدا کردن کتابها!
مثنوی ، کویر ، شاهنامه ، تلماک و چند کتاب دیگه ؛ یه اسمبلی پر کتاب!
رفت تو اطاقک محل اسکانشون و خوشحال اومد بیرون.
استاد گل محمد از روی داربست صدا کرد: یعقوب پس چی شد این آجر ها ، ملات ماسه و سیمان خشک شد.
یعقوب گفت: ایسته کن! ایسته کن ! من الان میام
چند لحظه بعد یعقوب رو دیدم که داره میره ، با یه اسمبلی پر آجر...!

باران من
اولین سحرگاه حضورت
به سراغ دلت می آیم
و تو خوابی!
در میان خورشید
تو چه زیبایی و درخشان!
چقدر دلم تنگ شده بود
ای هوای بهاری ، با تمام وجود تنفست می کنم
سینه ام لبریزاز بوی گل یاس.
شاید هم بیداری
می پرسی : تو...؟
تپش قلبت را می شنوم ، تند می شود
می پرسم : کجا بودی؟
بی آنکه سوالت را جوابی داده باشم !
تو هم جوابی نمی دهی!
باز هم می گویی : از دلت بگو
دیگر چیزی نه می بینم و نه می شنوم!
گوشه چشمم گزگز می کند ...
دریچه قلبم گشوده می شود
و همچو رود جاری می شوم
می دانم همیشه
آخر هر گفتگومان
« باران » ترانه می خواند...
برای باران دخترم که بی صبرانه منتظر تولدش هستم...
دیگه داشتم می رسیدم
چند متری به سر کوچه محل کارم مانده بود...
یه گوشه کز کرده بود ، عقب تر جای خالیش رو حس کردم.
آره خودش بود! جلو رفتم و یه دویست تومانی از جیبم بیرون کشیدم و
گفتم : سلام پیرمرد... گفت: بسم الله الرحمن الرحیم
و دستاش رو بالا گرفت و دو تا فال از دسته فالهاش با انگشت هل داد جلو!
گوشه یکی از اونها رو گرفتم و کشیدم ، دیدم نه ! دوتاش رو باید بردارم.
حیرت کرده بودم . با خودم گفتم این بابا امروز یه جوریه ! شاید یه مشکلی داره !
خلاصه دو تاش رو گرفتم ، یکی آبی ، یکی سبز.
دویست تومانی رو گذاشتم کف دستش و دور شدم.
پاکت آبی رو باز کردم : خدایا به امید تو ... خواندمش :
بر سر تربت ما چون گذری همت خواه که زیارت گه رندان جهان خواهد بود...
زیاد دور نشده بودم دست تو جیبم کردم یه هزار تومانی تو دستم مچاله کردم
و مردد به سمت پیرمرد برگشتم. جلوش نشستم و ... یه خورده با هم حرف زدیم ...
همون لبخند سبز همیشگی جوابم بود !
هزار تومانی رو گذاشتم تو جیبش ... مچ دستم رو گرفت ... زورش نرسید !
نگاهش کردم ، سری تکان داد و باز هم یه لبخند سبز صورتش رو سبزتر کرد...
راستی من یه پاکت باز نشده سبز هم دارم
شاید هم فردا بازش کردم...!
اگر که دقت کنید متوجه می شید هر چیزی که چشم نوازه ، هرچیز که شامه نوازه ،
هر چیزی که محرک دیده ،یا هر چیزی که بیش از دیگرون حواس ما رو به خودش
جلب میکنه ، بدون حکمت نیست.
امروز وقتی که از سر کار بر میگشتم یه بارون زیبا و تند شروع به باریدن کرد.
من عاشق بارونم!! یه درخت پرتقال ، پشت یه وانت ، تو یه گلدان بزرگ ، پشت چراغ قرمز نمی دونم از کجا و چطوری اون رو آورده بودند. باور نمی کنید؟ نه؟
چقدر زیبا بود!! آیا تا حالا به قشنگی و تناسب رنگ یه در خت پرتقال توجه کردین؟
رنگ نارنجی خالص توی اون برگهای سبز خوشرنگ جا گرفته
مگه میشد از اون منظره دل بکنی! . پیش خودم آرزو کردم ای کاش
این چراغ قرمز تا آخر دنیا سبز نمی شد...!
ولی وانت راه افتاد ودرخت پرتقال و دلم رو با خودش برد.
صورتم رو رو به بارون کردم و گفتم:
طبیعت به امر خداوند است و بی حکمت قدم بر نمی دارد.

دو تا سر باز وسط مینی بوس نشسته بودند. کرکر خنده امانشون نمی داد.
بارون تند قشنگی بیرون داشت می بارید . من این جلو باز هم سرپایی سوار
شده بودم تا به خودم اومدم مرغ دلم پرواز کرد به زمان سربازی خودم ...
یه شب تو پادگان مرکز پیاده شیراز نگهبان بودم . ساعت نه شب خودم را به
پاسدارخونه که مسئولیت نگهبانی و حراست پادگان را به عهده داشت معرفی کردم.
از شانس من گروهبان نگهبان از اون آدم های بی خیال و ... بود .
یکی از رفیقا گفت : مصطفی امشب کلکت کندس! من زیاد جدی نگرفتم .
پاس یک قلعه ، محل نگهبانی من بود . یه جای تاریک ومرطوب ،
پر از جیرجیرک و مار و عقرب و پشه و خیلی سرد ، پشت پادگان.
نوبت من تمام شد . منتظر نگهبان بعدی بودم ... نیامد .
از اونجایی که آموزش دیده بودیم که حق ترک پست را نداریم!
تا آخر نگهبانی بعدی هم موندم اما به اینجا ختم نشد!
سومین نفرهم که از ساعت سه تا پنج صبح باید نگهبانی می داد ... نیامد .
ساعت یک ربع به پنج که واقعا " از خستگی نا نداشتم ، راه افتادم کشان کشان
خودم را به به نزدیک گروهان خودمان رساندم که ناگهان جیپ پاسدارخونه
کنارم ترمز کرد و یه درجه دار با بی احترامی من را سوار ماشین کرد و
به پاسدار خونه برد ... ! پس از نیم ساعت باز جویی ولم کردن !
بچه ها به صف شده بودند و برای صبحگاه آماده می شدند ... فرمانده صحبت می کرد .
جلو رفتم ... سرم داد کشید : کدوم گوری بودی!
گوشهام نمی شنید . رفتم جلوی صف روبروی سرباز « ایزدی » وایسادم و
آخرین رمق هام رو جمع کردم و چنان سیلی بهش زدم که صداش تو محوطه پیچید...!
مینی بوس وایساد ... به خودم اومدم ... اون دو تا سرباز پیاده شدند.
در حالی که از ته دل نفس عمیقی کشیدم ...
دیدم ، روی شیشه مه گرفته مینی بوس اون دوتا نوشته بودند...
رفاقت تعطیل...!!!
نیمه های شب بود که صدایی از اطاق نشیمن بیدارم کرد .
من و همسر و فرزندم هر کدام شاید در رویایی شیرین پرواز را معنا می کردیم.
زیاد توجه نکردم !
بعد از چند دقیقه دستگیره ی در به آرامی شروع به چرخیدن کرد ودرب باز شد.
همسرم را به آرامی متوجه آمدن دزد کردم.
به یک باره بلند شدم و به طرف او حمله کردم ...می خواست از بالکن فرار کند.
خودم را به او رساندم و از پشت اورا گرفتم ، به طرف من برگشت و من یقه او را محکم گرفتم.
چند بار صدا زدم دزد...! آی دزد...! که آقا دزده جستی زد و پرید توی کوچه.
یقه پیراهنش در دستانم جا مانده بود !!!
بعد از آن من و همسرم در حالی
که شوکه شده بودیم حسابی خندیدیم.
همسرم گفت : اون جوری که تو داد زدی و کمک خواستی آقا دزده هم به خودش اجازه داد فرار کنه...!
من هم خندیدم و گفتم : آخه ترسیدم بچه بیدار بشه و خدای ناکرده از ترس زبونش بند بیاد...
خلاصه از آن زمان به بعد همه جا دنبالش می گردم . خیلی ها را با ریخت و قیافه ی او دیدم.
به همه آنها شک کردم ...
چقدر دزد ها شبیه به آد ...!!!
«از خاطرات یکی از دوستان به قلم خودم »

یه تصویر زیبا از شهر کرند برگرفته از سایت:www.kerend.net
« سیندرلا » عصبانی و با شتاب از پله های قصر بالا می رفت!
با دست گوشه لباس بلندش را گرفته بود ولی باز زیر پاش گیر می کرد
حسابی هم از دود و دم هوای آلوده ، که نشسته بود روی پله ها ، پیراهنش سیاه شده بود.
از نفس افتاده بود.
جلوی درب عمارت رسید لنگر بزرگ دروازه را با دو دست گرفت و چند بار به در کوبید.
شاهزاده جوان از آیفون تصویری به بیرون نگاه کرد و گفت : کیه !!
سیندرلا رفت جلوی آیفون و همینطور به او نگاه کرد ...
شاهزاده گفت : ای بابا !! باز که تویی « سیندی»
سیندرلا گفت : دیدی چه درد سر بزرگی برام درست کردی !!
هر روزی یه آدم بیکار با یه لنگه کفش پا میشه میاد دم خونه و ازم میخواد کفش رو پرو کنم ...
شاهزاده گفت : ای خانوم !! مردم چرا اینقدر جنبه قصه خونی ندارن ...
سیندرلا گفت : یه خواهشی ازت دارم به جارچی ها بگو تو شهر جار بزنن، بابا اون قصه ی
مال صدها سال پیشه ...اون من نیستم ...
تازه من صندل پام میکنم ...
شاهزاده گفت : باشه سیندی ...شب به خیر
