امروز صبح برای خرید رفته بودم بیرون
باز با اون قد و قامت کوچیکش دیدمش، خیلی با هوشه، منو شناخت جلو نیومد.
یه درنگ کوچیک کرد و با لبخندی که از چهره من در آورد
خودشو به من تحمیل کرد.
با تردید اومد جلو و با دست های سیاه و کاپشن آبی بلندش
اون صدای کودکانه اش رو به چشمان من گره زد و گفت: یه فال بخر!!!
یه لحظه خواستم دوباره از خودم دورش کنم !
پیش خودم گفتم بذار از دلش در بیارم! سر قیمت باهاش چونه زدم تازه فهمیدم چقدر شیرین حرف میزنه!! و ما آدمها وقتی روی دور تند هستیم خیلی چیز ها رو نمی بینیم و ...
به "امید " داداشم گفتم یه ذره باهاش حرف بزن !! سرگرمش کن.
گوشی ام رو بیرون آوردم و چند تا عکس جالب ازش گرفتم!
موقع دور شدن در حالی که بهمون زل زده بود گفت : عکس هام رو ندیدم!!
آخرش به ما ارزون تر نفروخت!
چرا گاهی سر فال مون هم چونه می زنیم!!
به تیغم گر کشد دستش نگیرم
و گر تیرم زند منت پذیرم
برای ای آفتاب صبح امید
که در دست شب هجران اسیرم

اووو ... وه !!!
جلوی روزنامه فروشیه چه خبر بود!
رفتم جلو ، پشت جمعیت از لابلای آدم ها چشمامو فرستادم جلوو با دقت زیاد تیتر روزنامه ها رو مرور کردم... بعد به طرف محل کار دور شدم.
مطلبی با عنوان " تیترها و منوهای کشویی" ذهنم رو قلقلک می داد!
راستش دیگه هیچکسی دوست نداره به یه نویسنده یا یه خبرنگار یا یه وبلاگنویس افتخار بده تا مطلب چند صفحه ای اون رو تا آخر بخونه و آخرش هم به یه نتیجه ی درست و حسابی نرسه یا شاید هم برسه!
امروز روزگار منوهای کشویی و و تیترهای داغ داغه! همه چیز فرق کرده یه زمانی برای حرف زدن یا پیغام دادن به کسی باید خیلی زحمت می کشیدی!
حالا بشه و برسه ، یا نشه و نرسه !
همین عاشقی!
پیش از این چقدر سخت بود . برو، بیا ، بپا ، بنویس ، هدیه بگیر ، هدیه بده ، گریه کن ،...
امروز روی قلب طرف کلیک راست می کنی و از منو کشویی باز شده گزینه یpaste رو انتخاب کرده تا دلت تو دلش copy بشه.!!! چقدر ساده ست!
هر چند از ما گذشته ولی روی قلب همه شما کلیک راست می کنم و ( ژیوار ) رو تو قلبتون کپی می کنم !!! اگر اجازه بدید.
پشت چراغ قرمز، پایین چهارراه جمهوری، تو اتوبوس سر پا ایستاده بودم.
امروز خواب موندم !
تو فکربودم الان تو محل کارم چه وضعیتی پیش اومده!
به خودم که آومدم ... دیدم مردم دارن بیرون رو نگاه می کنن
یه بنده ی خدایی همینجوری قطار، فحش و ناسزا میگفت...
رگهای گردنش سفت شده و قلمبه زده بود بیرون.
سیخ سر جاش میخکوب شده بود و روی پنجه ی پاش بلند می شد!
یه پیره مَرده دستی به پیشونی کشید و
گفت : خدا آخروعاقبت همه را به خیر کنه...!
یه متوری تو ترافیک با پوزخند زشتی که لب داشت با یه راننده تاکسی حرف می زد .
حتما" راننده پرسیده آقا چی شده ؟
متوری هم گفته بابا یارو دیوونه س... قاطی داره ...!
در حالی که چیزی شبیه یه بغض داشت گلویم را می فشرد با خودم فکر کردم ،
کدوم دیوونه ایم...!
اون بنده خدا که ...
اونکه با نیشخند زردش دل هر دردمندی را آزار میداد...
یا من که از سقف اتوبوس آویزون بودم...
« سیندرلا » عصبانی و با شتاب از پله های قصر بالا می رفت!
با دست گوشه لباس بلندش را گرفته بود ولی باز زیر پاش گیر می کرد
حسابی هم از دود و دم هوای آلوده ، که نشسته بود روی پله ها ، پیراهنش سیاه شده بود.
از نفس افتاده بود.
جلوی درب عمارت رسید لنگر بزرگ دروازه را با دو دست گرفت و چند بار به در کوبید.
شاهزاده جوان از آیفون تصویری به بیرون نگاه کرد و گفت : کیه !!
سیندرلا رفت جلوی آیفون و همینطور به او نگاه کرد ...
شاهزاده گفت : ای بابا !! باز که تویی « سیندی»!
سیندرلا گفت : دیدی چه درد سر بزرگی برام درست کردی !!
هر روزی یه آدم بیکار با یه لنگه کفش پا میشه میاد دم خونه و ازم میخواد کفش رو امتحان کنم ...
شاهزاده گفت : ای خانوم !! مردم چرا اینقدر جنبه قصه خوندن ندارن ؟!!...
سیندرلا گفت : یه خواهشی ازت دارم به جارچی ها بگو تو شهر جار بزنن،نمی دونم پوستر بزنن!
به مردم ایمیل بزنن !اس ام اس بفرستن ! تو وبلاگشون بنویسن!! و...
بابا اون قصه مال صدها سال پیشه !!...اون من نیستم ...
تازه من صندل پام میکنم ... نامزد هم دارم!!
شاهزاده گفت : باشه سیندی ...شب به خیر
از بلندگوها خبر دادند که قطار با تاخیر به ایستگاه وارد می شه!!
داد همه در اومده بود. هر کسی یه چیزی می گفت و یه ناسزایی بار مسئولین مترو می کرد.
خلاصه بعد از نیم ساعت قطار مملو از مسافر سر رسید. دست خودم نبود تا درب قطار باز شد
مثل یه پر کاه با فشار جمعیت رفتم تو خیلی داشت به قفسه سینه ام فشار می آمد .
اولش بی خیال شدم اما پس از چند دقیقه حس کردم که قلبم از شدت فشار قفسه سینه ام
دیگه جایی برای تکون خوردن نداره ! راه برگشت هم نبود!
داشت دست و پاهام بی حس می شد که یادم اومد روی یه برگه کاغذ
یکی از معلم های مدرسه یه جمله برام نوشته بود که در مورد
راحتی مرگ و سنگینی فشار قبره و زیر شیشه میزم گذاشته بودم ...
چشمام رو بستم و زیر لب زمزمه کردم:
« الهم انی اسئلک الراحه عند الموت و العفو عند الحساب » از امام موسی کاظم(ع)
خداوندا از تو به هنگام مرگ راحتی و در یوم الحساب عفو و بخشش طلب می کنم
جمعه صبح از رادیو در برنامه جمعه ایرانی یه آماری رو ارائه کردند
که برای من خیلی جالب بود . انسان در طی زندگی خود که اگر ۷۰ سال عمر کنه ،
این مدت مسافت طی شده توسط اون در راه رفتن عادی
برابر با ۹ بار گردش به دور زمینه ۱۳ سال اون رو حرف میزنه .
۷ سال غذا می خوره و فاجعه این که ۲۳ سال از این زمان ارزشمند رو خوابه!!
چه خوبه که همه یه فکری برای این آمار آخری یه بکنیم!
پروفسور حسابی در شبانه روز زمان بسیار کمی رو می خوابیدند
به گفته پسر ایشان که خود یکی از دانشمندان است
پروفسور ۳۵ سال از ساعت ۴ تا ۵ صبح زبان آلمانی میخوانده!
این به اون معنی نیست که قبل از این ساعت را خواب بوده!!
چه خوب می شد که از اون ۹ بار گردش آماری نیز یه بار رو به صورت واقعی دور دنیا ، نه !
دور ایران را پیاده طی می کردیم...! تمام قشنگی های اون رو می دیدیم.

باز هم ، اونجا نشسته بود.
از دور که به او نزدیک شدم یه نگاه معنا داری اول به خودم کرد
بعدش ناخوداگاه نگاهش به قدم هام گره خورد.
سرم رو پایین انداختم و آرام از کنارش گذشتم!
پشت سرم رو که نمی دیدم ولی میتونم حدس بزنم
که زیر لب به من گفت: ای بی معرفت ، چه می شد اون کفش های خاک گرفته و
خسته ات را میدادی ما یه واکس تمیز بزنیم!! هم شما خوش تیپ تر می شدی
و هم ما به یه نوایی می رسیدیم!
چند قدمی که از اون دور شدم ، دستام رو تو جیبم فرو کردم ...
یه حسی رو صورتم جاری شد!
و آرام گردنم توی چنبره ی شال گردنم خزید ...

یه وقت هایی
آدم خوب که دقت می کنه و اطرافشو خوب تماشا می کنه
چیزهایی بیش از آنچه که به صورت گذرا نظرشو جلب می کنه ، می بینه ...
آدم ها گاه از این حس لذت می برند و گاهی هم از آن تنفر دارند و
یه دسته هم که همیشه استند بای هستند یعنی چشماشون رو بستند.
البته نه از اون بستن هایی که سهراب سپهری می گه...
حمل بر خود ستایی نباشه من جزو دسته اول هستم
که گاه لذت میبرن و گاه از دقت بیش از حد ناراحت میشن!!
شما جزو کدام دسته ای دوست عزیز!
پشت خط قرمز... نه ببخشید جلوی خط قرمز لبه سکو
همون خطی که حریم ایمنی ماست وایستاده بودم. درب قطار درست جلوی من ایستاد
خوب ما اینیم دیگه!
درب باز نشده بود. از اون پشت همه جوره تیکه های مختلف به گوش می رسید
یکی گفت: یک... دو... سه...هول بده !
جلویی ها میگفتند: نه آقا کجا هول بدی؟
یکی دیگه گفت : جا برای همه هست ... این همه صندلی!
نذاشتن بی جواب بمونه!
یه خانمه گفت: هول ندید ! مگه خودتون خواهر مادر ندارین؟
یه ابله جوابشو داد: چرا خانوم ما که خودمون چند تا خواهر مادر داریم!
خلاصه اینکه گوش خیر و شرم کار می کرد
که ناگهان مانند ساچمه تفنگ بادی توی قطار پرتاب شدم
یه پیره مرده انگار چرخ اسیاب بود اون بین می چرخید و فحش و ناسزا می گفت.
نشستم ! چند تا قطار کوچیک دیگه اومد و این ارابه خنده پر شد...
یه اقا پسری روبرویمن نشسته بود مودب و بااصل و نسب نشون می داد...
کتاب دین و زندگی(۱) تو دستاش مچاله بود
یه خانوم چهل و چند ساله که نفس نفس میزد بالا سرمون ایستاده بود
یکی خودش رو زد به خواب خیلی ها هم به بی خیالی
چند دقیقه ای گذشت تو فکر این بودم که جای خودم رو به اون بدم .
خیلی هم خسته بودم ...پهلوان کوچک قصه ما از جاش بلند شد و
با یه صدای دو رگه گفت : خانوم شما بشین!
خیلی ها یه نفس راحت کشیدن !!!
پسره بالا سر من ایستاده بود . یه حسی داشت ! عجیب بود!
چند لحظه بعد به آرامی صداش کردم و سرم را نزدیک گوشش بردم و
گفتم: نگران نباش بهترین کار را تو کردی!
آرام گرفت ...
چند وقتیه دیگه نمی بینمش! انگار اونجا یه چیزی کم داره...
شاید شما هم دیده باشیدش
جلوتر از چهار راه بعد از اون عتیقه فروشیه... رو یه زانوش می نشست رو زمین
نی می زد... فقط هم آهنگ شیرین شیرین ..روبلد بود
هر کی برای اولین بار او را می دید تو دلش می گفت بابا این یارو چقدر کارش درسته!
چشماش رو بسته و رفته توحس...
اما حقیقت این که بنده خدا نابینا بود.
صدای جرینگ جرینگ سکه رو که می شنید همان طور که ساز می زد
با دست دیگش دنبال سکه ها رو زمین می گشت.
این صحنه رو من تاثیر گذاشت... یاد اونهایی افتادم که یه جورایی درونی نیستن!
موقع ساز زدن یا هرکار هنری دیگه چشماشون بازه...
می دونید که چی میگم! بهتون بر نخوره! تازه گی ها خیلی ها اینطوری شدن
شاید خود من هم...
یا اگه بستست!
گوشاشون رو تیز کردن که صدای جرینگ جرینگ سکه هارو به موقع بشنوند!
امیدوارم اون بنده خدا که نی میزد من رو ببخشه...
خاک نشینان عشق بی مدد جبرئیل هر نفسی می کنند سیر سماوات را

یه تصویر زیبای دیگه از شهر کرند بر گرفته از سایت:www.kerend.net
قطار در مسیر کوهستانی حرکت می کرد .
پسرک آرام آرام پوست موز را کند و موز را گاز زد ...
قطار وارد تونل شد و همه جا تاریک شد .
موز را از دهانش دور کرد ...
قطار از تونل خارج شد .
این اتفاق چند بار تکرار شد .
پسرک تا چند وقت فکر می کرد هر وقت به یک موز گاز بزند :
« شب می شود.»

عکس:عباس کیارستمی
پشت چراغ قرمز، پایین چهارراه جمهوری، تو اتوبوس سر پا ایستاده بودم.
امروز خواب موندم !
تو فکربودم الان تو محل کارم چه وضعیتی پیش اومده!
به خودم که آومدم ... دیدم مردم دارن بیرون رو نگاه می کنن
یه بنده ی خدایی همینجوری قطار، فحش و ناسزا میگفت...
رگهای گردنش سفت شده و قلمبه زده بود بیرون.
سیخ سر جاش میخکوب شده بود و روی پنجه ی پاش بلند می شد!
یه پیره مَرده دستی به پیشونی کشید و
گفت : خدا آخروعاقبت همه را به خیر کنه...!
یه متوری تو ترافیک با پوزخند زشتی که لب داشت با یه راننده تاکسی حرف می زد .
حتما" راننده پرسیده آقا چی شده ؟
متوری هم گفته بابا یارو دیوونه س... قاطی داره ...!
در حالی که چیزی شبیه یه بغض داشت گلویم را می فشرد با خودم فکر کردم ،
کدوم دیوونه ایم...!
اون بنده خدا که ...
اونکه با نیشخند زردش دل هر دردمندی را آزار میداد...
یا من که از سقف اتوبوس آویزون بودم...
