يا علي گفتم...
و درب حياط رو باز كردم و سرا بالايي كوچه رو به سختي ( به دليل بخور و بخواب تعطيلات يه چند مثقال گوشت اضافه وزن درد سر ساز شده) شروع به پيمودن كردم.
اين ديگه چيه ته جيب كتم؟!!
إإإإ ! يه نخود سوخته آجيل يكي ازعيد ديدني ها ! (فكر بد نكنين من عادت ندارم آجيل عيد ديدني رو يواشكي بريزم ته جيبم!)
خلاصه با شوق خاصي اون رو كف دستم ورنداز كردم و انداختمش بالا
هنوز زير دندونم گيرش ننداخته بودم كه:
خودم رو يك بار ديگه به بهار زيباي"خاكه چه رمو" ( به زبان محلي يعني خاك سفيد. سرزميني فرو افتاده از جلگه هاي بهشت در شمال شهر دالاهو)
پيوند زدم اون همه زيبايي ، لاله هاي تازه از خاك برآمده ودرختان بلوط اصيل سرسبز وبادهاي موافق عطراگين و بوته هاي صبور زيبا گلها و سبزه هاي كوهي كه خاك نرم و پاكيزه را به سمت آسمان آبي هول ميدادند...(این همه واو رو مجبور بودم استفاده کنم آخه جای ویرگول رو یادم رفته کجاست)
ديگه از چي تعريف كنم ؟! از اون جاده زيبا كه هربار در مسيرسبزش قرار مي گيرم حس ميكنم به ديدار بلند مرتبه اي ميرم !!
حيف و صد حيف كه ماندن در كنار اون همه زيبايي ونيامدن
" دل شير ميخواد كه من با صبحانه ميل نكرده بودم" احمد عزيزي"
خلاصه ! روزمرگي از امروز شروع شد!
بنده پساپس عيد نوروز و فرارسيدن بهار طبيعت رو به همه دوستان تبريك ميگم!
با عرض شرمندگی از تاخیر بوجود آمده.

هدیه ای برای شما از جاده ی بهشت عکاسی شده در تاریخ ۵/۱/۸۷