چند وقتیه دیگه نمی بینمش! انگار اونجا یه چیزی کم داره...
شاید شما هم دیده باشیدش
جلوتر از چهار راه بعد از اون عتیقه فروشیه... رو یه زانوش می نشست رو زمین
نی می زد... فقط هم آهنگ شیرین شیرین ..روبلد بود
هر کی برای اولین بار او را می دید تو دلش می گفت بابا این یارو چقدر کارش درسته!
چشماش رو بسته و رفته توحس...
اما حقیقت این که بنده خدا نابینا بود.
صدای جرینگ جرینگ سکه رو که می شنید همان طور که ساز می زد
با دست دیگش دنبال سکه ها رو زمین می گشت.
این صحنه رو من تاثیر گذاشت... یاد اونهایی افتادم که یه جورایی درونی نیستن!
موقع ساز زدن یا یه کار هنری چشماشون بازه...
می دونید که چی میگم! بهتون بر نخوره! تازه گی ها خیلی ها اینطوری شدن
شاید خود من هم...
یا اگه بستست! گوشاشون رو تیز کردن که صدای جرینگ جرینگ سکه هارو به موقع بشنوند.
امیدوارم اون بنده خدا که نی میزد من رو ببخشه...
خاک نشینان عشق بی مدد جبرئیل هر نفسی می کنند سیر سماوات را