تبليغاتX
دالاهو - خط قرمز
تا خوشه ی پروین راهی نیست...

 

پشت خط قرمز... نه ببخشید جلوی خط قرمز لبه سکو

همون خطی که حریم ایمنی ماست وایستاده بودم. درب قطار درست جلوی من ایستاد

خوب ما اینیم دیگه!

درب باز نشده بود. از اون پشت همه جوره تیکه های مختلف به گوش می رسید

یکی گفت: یک... دو... سه...هول بده !

جلویی ها میگفتند: نه آقا کجا هول بدی؟

یکی دیگه گفت : جا برای همه هست ... این همه صندلی!

نذاشتن بی جواب بمونه!

یه خانمه گفت: هول ندید ! مگه خودتون خواهر مادر ندارین؟

یه ابله جوابشو داد: چرا خانوم ما که خودمون چند تا خواهر مادر داریم!

خلاصه اینکه گوش خیر و شرم کار می کرد

که ناگهان مانند ساچمه تفنگ بادی توی قطار پرتاب شدم

یه پیره مرده انگار چرخ اسیاب بود اون بین می چرخید و فحش و ناسزا می گفت.

نشستم ! چند تا قطار کوچیک دیگه اومد و این ارابه خنده پر شد...

یه اقا پسری روبروی من نشسته بود مودب و بااصل و نسب نشون می داد...

کتاب دین و زندگی(۱) تو دستاش مچاله بود

یه خانوم چهل و چند ساله که نفس نفس میزد بالا سرمون ایستاده بود

یکی خودش رو زد به خواب خیلی ها هم به بی خیالی

چند دقیقه ای گذشت تو فکر این بودم که جای خودم رو به اون بدم .

خیلی هم خسته بودم ...پهلوان کوچک قصه ما از جاش بلند شد و

با یه صدای دو رگه گفت : خانوم شما بشین!

خیلی ها یه نفس راحت کشیدن !!!

پسره بالا سر من ایستاده بود . یه حسی داشت ! عجیب بود!

چند لحظه بعد به آرامی صداش کردم و سرم را نزدیک گوشش بردم و

گفتم: نگران نباش بهترین کار را تو کردی!

آرام گرفت ... 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت 22:43  توسط امیر مصطفی ( ژیوار )  |