قطار در مسیر کوهستانی حرکت می کرد .
پسرک آرام آرام پوست موز را کند و موز را گاز زد ...
قطار وارد تونل شد و همه جا تاریک شد .
موز را از دهانش دور کرد ...
قطار از تونل خارج شد .
این اتفاق چند بار تکرار شد .
پسرک تا چند وقت فکر می کرد هر وقت به یک موز گاز بزند :
« شب می شود.»