تبليغاتX
دالاهو - مسافر !
تا خوشه ی پروین راهی نیست...

پیرمرد شیک پوشی با یه چتر دسته بلند و با کلاه لبه داری کنار خیابان منتظر تاکسی بود.

چند متری مانده بود تا به او برسم.چترش رو با تردید بالا برد.

جلوش ایستادم . شیشه رو دادم پایین و هنوز چیزی نگفته بودم که با یه لبخند ملیح گفت:

جوون !!ما رو تا یه جایی میرسونی؟

گفتم: در خدمتیم پدر بفرمایید!

اول دسته چترش رو داد تو ماشین و بعد با یه آخیش کش دار رو صندلی نشست!

بوی یه ادکلن خاص شامه رو نوازش میداد.

میدونستم این کارش مقدمه یه گفتگوی درست و حسابیه!صدای رادیو رو کم کردم!

گفت:به من گفتی پدر ! ! خودت پدر شدی؟

گفتم:پدر !! نه ، ولی بابا شدم!!

خندید و گفت:بابا شدی! بی، پدر!!

خندش ادامه داشت: ولی دوتاش سخته ! من بودم!

رسیدیم به چراغ قرمز و قبل از خط عابر پیاده توقف کردم.

چند ثانیه ای گذشت و یه تاکسی زرد رنگ رفت جلوتر از ما روی خط ایستاد.

پیرمرد طاقت نیاورد و گفت: جوون یه زره برو جلوتر من یه چیزی میخوام بهش بگم!

رفتم جلوتر . شیشه رو داد پایین و رو کرد به راننده تاکسیه و گفت:

شاخ شامپانزده کشیدی!!! گوش فیل داری !!! یا شیر موش دوشیدی!!!

بنده ی خدا با لب لوچه آویزون همین طور چپکی  برّو برّ  نگا همون میکرد.

چراغ سبز  شد و حرکت کردیم.

راننده تاکسیه  سرش رو از شیشه آورد بیرون و با صدای بلند گفت : نه حاجی!

میدونی چیه !!؟ ... غول شکوندم!

من و پیرمرد با هم گفتیم : بی تربیت!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387ساعت 23:10  توسط امیر مصطفی ( ژیوار )  |